۷ شهریور ۱۳۸۶

یه حقیقته خیلی خیلی تلخ

امروز نمی دونم چند شنبه س ولی اصلا تعداد شنبه هاش مهم نیس مهم اینه که یه روزی از هفته س. البته اینم مهم نیست مهم اینه که بنزین سهمیه بندی شده !! نه بابا ما که ماشین نداریم ! پس این مهم نیست. تازه اگرم داشتم مگه توی این ترافیک میشه جایی رفت اصلا ترافیک به درک همه جای شهر تو طرحه!!! اصلن هیچ کدومه اینا مهم نیست اصلن هیچ چی مهم نیست مهم اهمیتیه که کسی باید قائل باشه ولی خوب کسی اهمیتی نمیده پس هیچ چی مهم نیست الان فکر می کنی به پوچی رسیدم نه!!! ولی در واقع نه! فقط دارم واقعیتارو می بینم درسته همشون تلخ هستن ولی منطقی ان آره جدی می گم وقتی بیشتر بهشون فکر می کنم می بینم منطقی هستن ولی از همه تلخ تر و بدتر اینه که ... الان باید برم اونجا!!! نپرس کجا ولی خیلی بده خودمم می دونم ولی نمی تونم باید برم. هر چی فکر می کنم که نرم نمیشه اصلن راهی نداره باید برم وگرنه آروم نمیشم هرچند اصلن خوشم نمیاد . خیلی خیلی تلخه خیلی بیشتر از اونکه فکرشو بکنی حتا از زقوم جهنم هم تلخ تره اگه بدونی شاید دیوونه بشی اصلن برات قابل قبول نخواهد بود ولی واقعیت داره خیلی وحشتناکه ولی همونطور که گفتم برخلاف میلم !!! میل دارم که برم اونجا.

۲۶ مرداد ۱۳۸۶

درباره خیالبافی

خیال بافی خیلی خوب نیست بلکه خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خوبه

مثلا من یه روز داشتم خیال می بافتم بعد مامانم اومد گفت چیکار می کنی گفتم خیال می بافم گفت

آهان پس حالا که داری اینکار و می کنی یه دونه نون هم بگیر و این شد که من الان به راحتی می تونم

خیار پوست بکنم چون از قدیم گفتن هر که با مش دی حسن در افتاد از کوچه بغلی ور افتاد و الی آخر به

هر حال. حتی!