۱۹ خرداد ۱۳۸۷

تصویر

چشمهایم را می بندم تا واقعیت را ببینم
خود را در زمینی می بینم که هیچ کس در آن نزدیکی نیست
سرم را بلند می کنم و به آسمان نگاه می کنم
ابرها به آرامی در حرکتند انگار می دانند که به کجا می روند
ولی هیچ اعتنایی به ما نمی کنند
به دوردست نگاه می کنم
قله های کوه ها آنجا هستند و به سمت آسمان کشیده شده اند
گویا در به چیزی در دوردست ها در آسمان خیره شده اند اما آنها هم ما را نمی بینند
بادی می وزد و موهای من تکانی می خورد
اما انگار باد هم ما را نمی بیند و بدون هیچ اهمیتی از کنار ما رد می شود
بر روی این زمین خاکی در هر لحظه هزاران اتفاق خوب و بد می افتد
اما چرخ های دنیا بدون هیچ توجهی به کار خود ادامه می دهند
اگر کسی همه مردم را در یک آن نابود کند
باز هم دنیا هیچ توجهی نخواهد کرد
تنها خورشید است که به مردم نگاه می کند
اما هیچ وقت ندیدم که خوشحال یا ناراحت شود
به نظر می رسد که خورشید این اتفاقات را فقط به عنوان حرکت های اتفاقی می بیند
و اصلا معنی این ها را درک نمی کند
کاش می توانستم فریادی بزنم و صدایم در همه دنیا بپیچد شاید آنها متوجه ما شوند
اما واقعیت این است که ما در بین آنها دنیایی دیگر برای خودمان ساخته ایم
و در آن به هم دیگر گره خورده ایم
آنها به ما اعتنا نمی کنند چون ما چیزهای بی ارزش رو برای خودمون بزرگ کردیم
و چیزهای با ارزش رو کنار گذاشتیم


۱۸ خرداد ۱۳۸۷

داستان شیر و روباه!

می گن یه روزی یک الاغ یا الاق نمی دونم هر چی، لباس یک شیر رو می پوشه و می ره وسط جنگل و می گه من سلطان جنگلم همه باید هر روز برای من غذا بیارن و در خدمت من باشند.

همه حیوونا وقتی این شیر خفن و گنده منده رو می بینن از ترس هر روز براش هر چی می خواسته می بردند و همیشه یکی در خدمتش بود. تا روباه خبر این شیر عظیم الجثه رو به شیر جنگل که قبلا رییس بوده می رسونه.

شیر این خبر رو باور نمی کنه و می گه: هیچ شیری به این بزرگی که تو می گی نیست بابام جان! و حتما کاسه ای زیر نیم کاسه س. شایدم پیاله!!! به هر حال شیر میاد به محلی که اون شیر قلابیه یا غلابیه یا هر چی! اونجا سکنی گزیده بود (آخر ادبیات فارسی) وقتی شیر اونو می بینه سه سوت می فهمه که نیم کاسه ای زیر کاسه س. راستی توی پرانتز بگم به نظر من نیم کاسه ای زیر کاسه منطقی تر از کاسه ای زیر نیم کاسه س!! بگذریم

وقتی شیر اونو می بینه همه چیزو می فهمه، خوب بابا چندین سال شیر بوده نا سلامتی!!!
به روباه می گه صبر کن تا همه چیز الان روشن می شه. روباه که از ترس مثه سگ می لرزیده (البته من نمی دونم تا حالا کسی دیده که یک سگ بترسه!!!) می گه ای شیر! نرو اون خیلی از تو قوی تر و گنده منده تره با یک ضربه تو رو تبدیل به شیر نیم درصد چربی می کنه!

شیر بهش می گه ساکت شو و نگاه کن.

همه حیوونا جمع شده بودن و اونام مثه همون سگه که هیچ وقت نمی ترسه میلرزیدند!!! البته ازم نپرسید که چطوری اون همه حیوون اونجا جمع شده بود

خلاصه شیر میره جلو و همین طور که نزدیک می شده اون شیر قلابیه می گه: آهای! جلو تر نیا وگرنه جونتو از دست می دی! شیر توجهی نمی کنه و میره جلوتر

شیر قلابی می گه اگر جلو تر بیایی با یک ضربه نفله ت می کنم.
شیر گوش نمیده و میره جلوتر تر و وقتی نزدیک میشه یک نعره وحشتناک می کشه!!

شیر قلابی میاد که مثه اون نعره بکشه و تقلید کنه یک دفه صدای عجیبی ازش بیرون میاد!!!

یه دفه همه حیوونا تعجب می کنن وهمه با هم می گن اووووه!!! اونا از تعجب داشتن شاخ در می آوردند و البته اون حیوونایی که از قبل شاخ داشتند شاخشون افتاد زمین!

همه به هم نیگا کردن! و باید بگم که این نیگا کردنه حدود سه چار ساعتی طول کشید آخه تعدادشون خیلی زیاد بود.

سپس بهم دیگه گفتن ای بابا این که صدای یک الاغ بود نه یک شیر!!!!
بله دوستان الاغ ما از خجالت آب شد ولی زیر زمین نرفت بلکه از ترس فرار کرد!

البته دوستان بر همه واضح و مبرهن است که حیوانات اینقده باهوش نیستند وگرنه الان نه شیر بود نه الاغ و نه من که اینجا داستان بنویسم و در ضمن دراین داستان قصد تهمت و یا توهین به هیچ حیوونی رو نداشتم و به نظر من حیوونا واقعا آدمای زحمت کش و با معرفتی هستند ولی از قدیم گفتند اصطلاحاتیست مر ابدال را و اینا همش مثاله ولی کیه که گوش کنه :)