۲۴ آذر ۱۳۸۸

سگ و گربه

روزی مردی از خدا یک سگ و یک گربه خواست
اما خدا به جای آن به او یک گربه و موش داد
مرد ناراحت شد و نفهمید!

از وقتی که مرد صاحب این موش و گربه شد یک روز خوش نداشت و هر روز یک وسیله ای در خانه او می شکست!
از صبح که بیدار می شد گربهه دنبال موشه بود تا شب که می خوابید!!
مدت ها گذشت مرد در آن خانه پیر شد اما این موش و گربه هر روز با هم در تعقیب و گریز بودند
روزی مرد تصمیم گرفت که یک کارتون به اسم تام و جری درست کند و بفروشد
سپس اولین کارتون را ساخت
بعد از آن هر روز یک کارتون می ساخت تا پولدار شد

وقتی پولدار شد رفت یک سگ خرید.
از وقتی که سگ خرید از صبح که بیدار می شد سگه دنبال گربه بود و گربه دنبال موشه

مرد تصمیم گرفت سگ را نیز به کارتون خود اضافه کند
اما در فروش کارتون هایش تاثیر زیادی حاصل نشد بنابراین یک کارتون دیگر ساخت به اسم گربه سگ
مرد پولدارتر شد
هر روز یک وسیله شکسته می شد و مرد مجبور بود جای آنرا پر کند بنابراین برای اینکه پولدارتر شود
یک شیر خرید

از آنروز به بعد از صبح که بیدار می شد شیره دنبال سگه بود و سگه دنبال گربهه و گربهه دنبال موشه!
اما دیگر مرد نتوانست شیر را به کارتون هایش اضافه کند
زیرا شیر فقط دنبال سگه نبود! بلکه دنبال مرده هم بود!!!!

عاقبت مرد توسط شیر خورده شد و از دنیا رفت

از این داستان نتیجه می گیریم که انسان باید جنبه داشته باشد و پولدار که شد نره هر جک و جونوری رو بخره بیاره تو خونه

۱۵ آذر ۱۳۸۸

پند حکیمانه

روزی پسری به پدر گفت ای پدر مرا همی سه پند ده.

پدر گفت تو جان بخواه پسر، کیست که ارزانی دارد!
ولی من تو را چهار پند دهم. پسر گفت ای پدر همان سه پند مرا کفایت کند

پدر گفت گوش کن ای پسر

اول آنکه از سه کس دوری کن. شخص اول، شخص دوم و شخص سوم. که این سه تو را به نا امیدی کشانند
دوم آنکه با آن سه کس مباشرت مکن که جز ضرر چیزی نبینی.
سوم آنکه هر چه ایشان گویند تو راه دگر پیش گیر.

پسر گفت هان ای پدرمرا ازین سه پند دوزاریم نیافتاد اکنون پند چهارم را نیز بگوی.

پدر گفت تو هیش وقت به حرف من گوش نمی کنی لعنتی و اما پند چهارم

این سه سه شخص، اون سه سه شخص هر سه سه شخص سه شنبه شخص!!

پسر پند را شنید و بانگ شادی سر زد و سرودخوانان از اندرون به بیرون شد و چون به دم در خونه رسید به سراغ ابن الجار (پسر همسایه) رفت تا یافته خود را بگوید و به او فخر کند و چون او را دید، گفت:

اکنون پندی گرفتم که در دنیا و آخرت مرا کفایت می کند. پسر همسایه گفت هان بگو چه سخنیست که تو را اینگونه منقلب کرده است.

پسر گفت: پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد! اکنون یافتم که اگر دنبال پدر روم و از وی چاره جویم بیچاره گشته و مجنون خواهم شد پس باید سه برابر از وی دوری کنم!

پسر اینرا بگفت و سوت زنان همی رفت تا به بقال سر کوچه نیز حدیث خود گفته و فخر بر وی فروشد. چون رسید بدو گفت ای فروشنده میوه جات اکنون پندی گرفتم که در دنیا و آخرت مرا کفایت می کند. بقال گفت هان پسر تو را چه می شود؟ پسر همان حدیث تکرار کرد. همچنان که بقال انگشت در دهان بر وی می نگریست پسر شادان عقب همی رفت که ناگه یک تریلی هیجده چرخ بر وی گذشت و جان به جان آفرین تسلیم کرد!

ازین داستان نتیجه این گرفته می شود که همواره به حرف پدر گوش فرا دهید و منتظر ادامه سخنان وی باشید زیرا که پدر قصد داشت آن سه شخص را معرفی کند که خودش، ابن الجار و بقال بود!!! و چون پسر این ندانست آن بر سرش آمد

۲۴ مهر ۱۳۸۸

شخصیت های سریال lost

در این سریال جزیره ای وجود دارد که عده ای در آن زندگی می کنند. اگر جزیره و اتفاقات آن را به اتفاقات و هیجانات و طوفانهای ذهنی درون هر انسان تشبیه کنیم متوجه می شویم که هر یک از اشخاص این داستان چگونه با خود کنار آمده و چگونه به دنیای بیرون در نتیجه این کنار آمدن عکس العمل نشان می دهند.

جک: در این سریال طرفداران زیادی دارد اما نکاتی برجسته در مورد شخصیت جک وجود دارد. جک همیشه با جدیت فراوان به دیگران کمک می کند اما این کمک اگر نگوییم همیشه اما بیشتر مواقع در راستای حرفه خود یعنی پزشکی است و در موارد دیگر همیشه سکوت اختیار کرده و یا به عقیده خود پافشاری می کند. همچنین جک از همان ابتدا نسبت به همه احساس مسئولیت می کرد اما این به حدی بود که تصور می کرد فقط اوست که صلاح همه را میداند و ترجیح می داد که دیگران به روشی که او ارائه می دهد عمل کنند. علاوه بر اینها از لحاظ احساسی نقطه ضعف او در بیان احساسات خود و حتی محبت کردن به کسی که دوستش دارد قابل توجه است. او همیشه با این مورد مشکل داشته است. جک همیشه از وقایع و آشوب های درون خود فرار می کند و سعی می کند آنها را مهار کند اما همین فرار کردن باعث مواجه شدن با مشکلاتی دیگر و نیز مشکلاتی با دیگران می شود.

جیمز(ساویر): هرچند جیمز در زندگی خلاف هایی مرتکب شده است اما قلبی مهربان و صداقتی پنهان در درون خود دارد. همچنین در بیان احساسات خود به شیوه غیرمستقیم تبحر خاصی دارد و این نکته مثبتی است. تنها مشکل او نفرتی است که از بچگی از شخصی به نام ساویر که باعث کشته شدن پدر و مادرش شد در درون خود دارد و این به حدی بود که حتی خود را به دیگران ساویر معرفی کرد. او به خاطر این نفرت به بیراهه رفت اما در قسمتهای آخر به تدریج سعی در اصلاح خود کرد و این یک نکته مثبتی است که هر کس توانایی آنرا ندارد اما او شخصیتی قوی با احساساتی قوی دارد. جیمز واقعیات و آشوبهای درون خود را قبول دارد و می بیند و از آنها فرار نمی کند بلکه سعی در درست کردن آنها دارد.

سعید: سعید از فرد باهوش و قدرتمندی است. همچنین به خوبی در مورد شرایط فکر می کند و نتیجه گیری های منطقی می کند. هر چند همیشه با شکنجه و خشم مواجه بوده اما قلبی مهربان دارد. مشکل او اینتست که در مورد احساساتش درست عمل نمی کند و بیشتر به آنها اهمیت می دهد تا منطق قدرتمند خویش و به همین خاطر بارها کارهای نادرستی انجام داده که با رضایت خودش نبوده است. سعید همیشه در با ذهنیات خود این مشکل را داشته که نمی دانسته با آنها منطقی برخورد کند یا احساسی.

چارلی: شخصی است که همیشه احساسی عمل می کند. آنقدر که بارها خودش را تنبیه می کند. همه چیز درون ذهنش به نوعی به احساسات مبدل می شود. منظور از احساسات هم احساسات مثبت و هم منفی است. همین موضوع بارها او را به بیراهه می کشاند.

هیوگو: شخصی ساده و صادق. او احساساتش را به راحتی برای دیگران توصیف می کند. گاهی از آنها حمایت می کند و گاهی مخالفت. اما به دنبال یافتن علت نیز نیست. در لحظه احساسات خود را با منطق خود مقایسه می کند و تصمیم می گیرد.

دزموند: بسیار پیچیده فکر می کند. همیشه مسایل را به هم پیچیده و یک مساله بزرگ از آن می سازد و به همین خاطر از مسایل اطراف خود نیز همیشه در رنج است و افکاری پریشان دارد.

بن (بنجامین): فردی باهوش و زیرک است اما همیشه تسلیم خواست جزیره است. تعصب خاصی نسبت به آن دارد و به خاطر آن هر کاری می کند. بن نشان گر فردی قوی است که تسلیم کورکورانه تعصب نابجای خود می شود. عقایدی که در ذهن انسان به نظر درست می آید و انسان با شدت از آنها اطاعت و طرفداری می کند در حالی که معلوم نیست درست باشند.

ریچارد: فردی تعصبی نیست اما همیشه به سمتی که فکر می کند درست است می رود بدون اینکه دلیل آنرا بداند و یا کنجکاوی انجام دهد. به اصطلاح طرفدار حزب باد. به همین دلیل است که این همه مدت همیشه در سالهای مختلف یک شکل بوده و پایدار مانده است.

مستر اکو: شخصی بسیار باجرات و نترس. او تقریبا از هیچ چیز نمی ترسد و در صورتی که چیزی را درست بداند با همه چیز مبارزه می کند. حتی با اتفاقات درون ذهن خود نیز مبارزه می کند و نرمی و انعطاف در مورد مسائل ندارد.

جان لاک: جان لاک فردی است که هم احساسات خود را دارد و هم منطق خود را. جان به مسایلی فراتر از مسایلی که عموم افراد فکر می کنند فکر می کند و این باعث تمایز او با دیگران است. از همان ابتدا که همه وارد این جزیره شدند دیگران همیشه در فکر نجات خود و رهایی از جزیره و خطرات آن بودند اما جان همیشه به دنبال یافتن سوال ها و شناخت جزیره است. جان به عقاید و اتفاقات درون ذهن خود احترام می گذارد اما کورکورانه از آنها طرفداری نمی کند و سعی می کند واقعیت را بیابد.


۱۷ مهر ۱۳۸۸

سوال

حدود دو سه سال پیش فیلم شمشیرماهی با بازی جان تراولتا رو دیدم توی این فیلم گروهی وطن پرست افراطی بودند که اعتقاد داشتند برای وطنشون هر کاری باید بکنند. در جریانات فیلم رهبر اونها که یک نفر رو گروگان گرفته بودند یک سوال از اون شخص پرسید که تا همین چند وقت پیش من بارها و بارها بهش فکر کردم. سوال این بود:
اگر بدونی که جون هزاران نفر در خطره و فقط با کشتن یک دختربچه اون افراد نجات پیدا می کنند آیا اون بچه رو می کشی؟
سالها به این سوال فکر کردم و هر بار جوابی به ذهنم می رسید و خودم رو قانع می کردم اما دوباره که به یاد اون سوال می افتادم قانع نمی شدم. تا اینکه یک روز یک داستان که در قرآن خونده بودم یادم اومد. داستان به صورت خلاصه اینه:
موسی به شخصی رسید و گفت می توانم به دنبال تو بیایم تا از تو چیزی برای رشدم یاد بگیرم. شخص گفت تو تحمل کارهای من را نداری. موسی قول داد که صبر کند و شخص گفت هیچ سوالی نبرس تا اینکه خودم دلیل آنرا بگویم. بعد هر دو به مکانی رسیدند و آن شخص یکی از کشتی های آنجا را سوراخ کرد. موسی گفت می خواهی مردم را غرق کنی؟ گفت به تو گفتم که تحمل نداری! موسی گفت ببخش و سپس به راه خود ادامه دادند. بعد به جایی رسیدند و شخص یک پسر نوجوان را کشت. موسی گفت تو کسی را کشتی در حالی که مرتکب قتلی نشده بود! شخص گفت قرار بود سوال نپرسی. موسی گفت یک فرصت دیگر بده در غیراینصورت راه من از راه تو جداست. آنها رفتند تا به جایی رسیدند و درخواست غذا کردند اما افراد آنجا هیچ کمکی نکردند دیواری بود و آن شخص آن دیوار را تعمیر کرد. موسی گفت لااقل دستمزدی از آنها می گرفتی!! شخص گفت اکنون راه من و تو جداست. اما دلایل آن اتفاقات اینست که آن کشتی برای کسانی بود که بوسیله آن روزی خود را به دست می آوردند و من آن را سوراخ کردم چون حاکمی داشت که کشتی های سالم را از آن خود می کرد. و آن نوجوان را کشتم چون پدر و مادر مومنی داشت و آن نوجوان آنها را به کفر هدایت می کرد و این دیوار از آن کودکانی بود که گنجی در زیر آن داشتند و اگر دیوار خراب می شد مردم آنرا صاحب می شدند و به آنها نمی رسید. (سوره کهف)

این داستان به خوبی جواب سوال فوق رو میده. یعنی اگر بدونی که واقعا جان افرادی به جان اون دختربچه وابسته س پس باید این کار رو بکنی اما نکته اینجاست که باید واقعا این رو بدونی. منظورم اینه که حتی اگر مطمئن باشی باز هم مورد قبول نیست چون حتی اگر صد در صد هم مطمئن باشی این از نظر خودته در حالی که ممکنه اتفاقی بیافته و اون افراد نجات پیدا کنند و دختربچه هم کشته نشه. پس لازمه ش اینه که واقعا اطلاعاتی داشته باشی که مردم عادی نداشته باشند و از آینده خبر داشته باشی و این موضوع تقریبا غیرممکنه.
بنابراین جواب سوال فوق برای ما انسان ها اینه:
خیر نباید اون بچه رو کشت چون من هر چقدر هم که مطمئن باشم یک هزارم درصد مطمئن نیستم که با این کار اون افراد نجات پیدا می کنند.

۲۷ دی ۱۳۸۷

ترس چگونه عمل می کند؟

شب است و شما تنها در خانه هستید. همه جا ساکت است و تنها صدای تلویزیون که در حال تماشا هستید به گوش می رسد. درب پشتی ناگهان بهم خورده و صدایی از آن می آید. نفس شما سریع تر شده و قلبتان می زند و ماهیچه های بدنتان منقبض می شوند.

چند ثانیه بعد متوجه می شوید که حرکت در به خاطر باد بوده و کسی قصد ورود به خانه را ندارد.

اما برای چند ثانیه شما ترسیده بودید و طوری عمل کردید که گویا در خطر هستید. بدن شما در آن حالت وضعیت مبارزه یا فرار (*) را آماده سازی کرد که یک روش حیاتی برای زنده ماندن در تمام حیوانات است. اما در این حادثه که هیچ خطری وجود نداشت چه اتفاقی باعث شد تا چنین عکس العملی از خود نشان دهید؟ ترس به طور دقیق چیست؟

* fight or flight

ترس چیست؟
ترس در واقع یک رشته عکس العملهایی در مغز است که با یک محرک استرس زا شروع شده و با آزاد شدن مواد شیمیایی که باعث تند شدن ضربان قلب، تنفس سریع و پر انرژی شدن ماهیچه ها و چیزاهای دیگر پایان می یابد. این رشته عکس العمل ها را وضعیت مبارزه یا فرار می نامند. محرک استرس زا می تواند یک عنکبوت، یک کارد در جلوی گلوی شما، جمعیت منتظر برای صحبتهای شما در یک کنفرانس و یا صدای بستن درب اتاق باشد.

مغز یک عضو خیلی پیچیده است. بیشتر از صد بیلیون سلول عصبی یک شبکه پیچیده ارتباطی را ایجاد کرده اند که نقطه شروع همه چیزهایی است که ما حس می کنیم. بعضی از این ارتباطاط به یک فکر یا عمل آگاهانه ختم شده در حالی که بعضی دیگر به صورت پاسخ خودکار می باشند. ترس تقریبا یک عمل خودکار است به این معنی که ما آنرا ایجاد نمی کنیم و یا حتی نمی دانیم کی اتفاق می افتد.

چون سلولها در مغز به طور متناوب در حال ارسال اطلاعات می باشند چندین ناحیه در مغز هست که حداقل به طور جنبی در فرآیند ترس درگیر می باشند اما تحقیقات نشان داده است که چند قسمت مشخص مغز نقش اصلی را بازی می کنند.


تالاموس(*): تصمیم می گیرد که دیتای حسی ورودی (از چشم و گوش و ...) را به کجا ارسال کند.
قشر حسی (**): دیتا حسی را پردازش می کند.
هیپوکمپوس (***): ذخیره و بازیابی اطلاعات آگاهانه؛ پردازش مجموعه محرک ها برای ایجاد زمینه ترس
آمیگدالا (****): کشف احساسات؛ تعیین تهدیدهای احتمالی؛ ثبت مواردی که باعث ترس شده
هیپوتالاموس (*****): فعال سازی عکس العمل مبارزه یا فرار

Thalamus*
Sensory cortex**
Hippocampus***
Amygdala****
Hypothalamus*****

فرآیند ایجاد ترس با یک محرک ترس زا شروع می شود و با عکس العمل مبارزه یا فرار پایان می یابد اما حداقل دو مسیر برای این فرآیند وجود دارد.

ایجاد ترس
فرآیند ایجاد ترس کاملا در مغز اتفاق می افتد. دو مسیر در پاسخ به ترس وجود دارد. مسیر کوتاه (*) که سریع و آشفته است و مسیر بلند (**) که زمان بیشتری طول می کشد و شامل پردازش دقیق تر اطلاعات می باشد. هر دوی این فرآیند ها در مغز به طور همزمان اتفاق می افتند.

*low road
** high road

ایده پشت مسیر کوتاه این است که هیچ شانسی وجود ندارد! اگر ناگهان صدایی از درب پشتی آمده است این می تواند ناشی از باد باشد. همچنین این صدا می تواند از دزدی باشد که قصد ورود به خانه را دارد. اینکه فرض کنید یک دزد است و بعد متوجه شوید که صدای باد است خطر آن بیشتر از وقتی است که فرض کنید صدای باد بوده و متوجه شوید که دزدی قصد ورود به خانه را دارد. فرآیند مسیر کوتاه اولین گزینه را انتخاب کرده و پرسیدن سوال را به بعد موکول می کند.


در مثال ما صدای بهم خوردن در یک محرک ترس بود. به محض شنیدن این صدا مغز شما این اطلاعات را به تالاموس می فرستد. در اینجا، تالاموس نمی داند که سیگنال دریافتی نشانه خطر است یا نه اما چون ممکن است خطرناک باشد این اطلاعات را به آمیگدالا ارسال می کند. آمیگدالا برای حفاظت شما به اینصورت عمل می کند که به هیپوتالاموس سیگنال برای آماده سازی وضعیت مبارزه یا فرار را می فرستد که باعث نجات شما می شود در صورتی که اطلاعات دریافتی ناشی از خطر بوده باشد.

فرآیند مسیر بلند با ملاحظات بیشتری همراه است. در زمانی که مسیر کوتاه به سرعت در حال انجام مراحل خود است، فرآیند مسیر بلند همه گزینه ها را مورد بررسی قرار می دهد اینکه آیا یک دزد است یا باد؟


در این فرآیند وقتی چشم و گوش شما صدا و یا حرکت در را حس می کنند این اطلاعات را به تالاموس می فرستند. تالاموس این اطلاعات را به ناحیه قشر حسی که معنی این اطلاعات در آنجا تفسیر می شود ارسال می کند. این ناحیه مشخص می کند که بیشتر از یک تفسیر محتمل وجود دارد و اینرا به سمت هیپوکمپوس برای ایجاد زمینه مناسب ارسال می کند. هیپوکمپوس سوالاتی از قبیل "آیا قبلا چنین محرکی دیده شده است؟" می پرسد. هیپوکمپوس ممکن است از اطلاعات دیگر نیز بهره جوید. مثلا از خوردن شاخه های درخت به شیشه، یا صدای خش خش در پاسیو و غیره. با احتساب این اطلاعات هیپوکمپوس مشخص می کند که صدای در به احتمال زیاد ناشی از وزش باد می باشد. سپس یک پیغام به آمیگدالا می فرستد که خطری در کار نیست و در نتیجه آمیگدالا به هیپوتالاموس می گوید که این فرآیند را متوقف کند.

اطلاعات وارد شده به مغز در یک زمان دو مسیر را پشت سر می گذارند اما مسیر بلند تر زمان بیشتری طول می کشد.


بدون توجه به هر یک از دو مسیر فوق همه راه ها به هیپوتالاموس ختم می شود. زیرا این قسمت مغز است که عکس العمل قدیمی مبارزه یا فرار را کنترل می کند.

مبارزه یا فرار
برای ایجاد این عکس العمل، هیپوتالاموس دو سیستم را فعال می کند: دستگاه عصبی سمپاتیک (خودکار) (*) و دستگاه آدرنال غشایی (**). سیستم سمپاتیک از مسیرهای عصبی برای ایجاد عکس العمل ها در بدن استفاده می کند و سیستم آدرنال از فشار خون استفاده می کند. ترکیب این دو باهم وضعیت مبارزه یا فرار را ایجاد می کنند.

* Sympathetic Nervous System
** Adrenal-cortical System

وقتی که هیپوتالاموس به دستگاه سمپاتیک می گوید که وارد عمل شود، بدن به یک چالاکی رسیده و تنش بالا می رود و به طور کلی به شکل آماده باش در می آید. اگر دزدی در کار است شما به سرعت آماده انجام کارهایی می شوید. دستگاه سمپاتیک سیگنال هایی به غدد و ماهیچه ها فرستاده و به غدد فوق کلیوی می گوید که اپینفرین (آدرنالین) (*) و نورپینفرین (**) آزاد کرده و وارد جریان خون کند. این هورمون های استرس زا چند تغییر را در بدن باعث می شوند که شامل افزایش ضربان قلب و فشار خون می باشد.

* epinephrine
** norepinephrine

در همان زمان، هیپوتالاموس عامل کورتیکوتروپین (*) را در غده هیپوفیز ترشح می کند که باعث فعال شدن سیستم آدرنال می شود. غده هیپوفیز هورمون ای سی تی اچ (**) ترشح می کند. ای سی تی اچ در خون به جریان می افتد و سپس به غشاء آدرنال رسیده که با فعال شدن آن باعث ترشح تقریبا 30 هورمون مختلف می شود که بدن را در مقابل تهدید آماده می کنند.


* CRF – Corticotropin-releasing factor
** ACTH


جریان ناگهانی اپینفرین، نوراپینفرین و بقیه هورمون ها باعث تغییرات زیر در بدن می شود:
• افزایش ضربان قلب و فشار خون
• گشاد شدن مردمک چشم برای دریافت نور بیشتر
• منقبض شدن رگ ها در پوست برای ارسال بیشتر خون به گروه ماهیچه های اصلی بدن (سطح پوست خون کمتری جریان می یابد تا ماهیچه ها دارای خون بیشتری شوند)
• افزایش گلوکز موجود در خون
• افزایش سختی ماهیچه ها و انرژی دار شدن آنها با آدرنالین و گلوکز (به دلیل این سخت شدن موهای روی سطح پوست که به نزدیکی ماهیچه ها هستند سیخ سیخ می شوند)
• ماهیچه های داخلی و نرم بدن در حالت آرامش قرار می گیرند تا اکسیژن بیشتری وارد شش های تنفسی گردد.
• سیستم های غیرضروری مانند هضم غذا و یا دستگاه ایمنی به حالت خاموش رفته تا انرژی بیشتری ذخیره شود
• نکته های کوچک قابل تمرکز نیستند و مغز در حالتی قرار می گیرد که روی مسایل کلی تمرکز کند تا مشخص شود که تهدید از کجا می آید.

همه این عکس العمل های فیزیکی برای نجات شما از وضعیت خطر و آماده شدن برای مبارزه و یا فرار صورت می گیرد که به طور غریزی در همه موجودات وجود دارد.

چرا ما می ترسیم؟
اگر ما نمی توانستیم بترسیم برای مدت زیادی زنده نمی ماندیم. بدون توجه ممکن بود وارد خیابان شویم و یا بدون ترس به یک مار سمی دست بزنیم. در همه موجودات ترس به هدف ادامه حیات وجود دارد. در چرخه تکامل انسان، کسانی که به درستی از چیزها ترسیدند زنده ماندند و ژن های آنان به نسل های آینده منتقل شد و در این انتقال نوع ترس و نحوه پاسخ به آن نیز منتقل شد.

در انسان علاوه بر غریزه فاکتورهای دیگری در ایجاد ترس موثر است. انسان یک توانایی در پیشگویی و حدث حوادث آینده دارد که باعث می شود در مورد اتفاقاتی که ممکن است در آینده رخ دهد فکر کنیم و یا نسبت به مسایلی که شنیده ایم و یا خوانده ایم ترس داشته باشیم. بیشتر ما هرگز سقوط هواپیما را تجربه نکرده ایم اما این باعث نمی شود که موقع نشستن در هواپیما بدون هیچ ترسی وارد آن شویم.

ترس شرطی
بعضی ترس ها ناشی از شرطی شدن می باشد. برای این است که کسی که قبلا تجره گاز گرفتن یک سگ را داشته نسبت به دیگر افراد که به سگ خانگی خود به عنوان یک عضو خانواده فکر می کنند از سگ های خانگی نیز ترس دارد.
در سال 1920 یکی از روان شناسان آمریکایی به نام جان واتسون (*) به یک نوزاد به نام آلبرت آموزش داد که از یک موش سفید بترسد. آلبرت در آزمایشگاه از حیوانات ترسی نداشت و هنگام مشاهده موش سفید به سمت آن می رفت و از خود علاقه نشان می داد. اما واتسون و همکارانش وقتی که آلبرت به سمت موش می رفت آنها صدای ناموزونی درست پشت سر کودک پخش می کردند. این کار باعث می شد که آلبرت یاد بگیرد که به سمت آن نرود و حتی در آینده نیز با دیدن یک موش و یا حیوان و حتی عروسکی شبیه آن شروع به گریه می کرد. درست مانند آلبرت کسی که از سگ خانگی نیز می ترسد ممکن است در بچگی چنین تجربه بدی داشته است و حالا با دیدن یک سگ آمیگدالا در مغز وی سگ را با درد و یا صحنه گذشته ترکیب کرده و ترس را ایجاد می کند.

* John Watson

ترس و لذت
گاهی وقت ها ترس ایجاد لذت می کند. بعضی افراد از فیلم های ترسناک لذت می برند و ایجاد وضعیت مبارزه یا فرار در آنان رضایت خاصی ایجاد می کند. مدارک علمی وحود دارد که ترس با جاذبه رابطه ای دارد. روانشناسی به نام آرتور آرون (*) تحقیقی در این زمینه انجام داد. آرون از یک ترس همگانی یعنی ترس از ارتفاع در آزمایش خود استفاده کرد. وی گروهی از مردان را برای گذشتن از یک پل به طول 450 فوت که به نظر بی ثبات می آمد و بر روی یک پرتگاه به ارتفاع 230 فوت بود انتخاب کرد. همچنین گروهی دیگر را برای گذشتن از همان پل با این تفاوت که پل کاملا محکم و ثابت بود را انتخاب کرد. در انتهای پل مردان یکی از همکاران آرون که خانمی بسیار زیبا بود را ملاقات می کردند. او از آزمایش شوندگان سوالاتی می پرسید و سپس شماره خود را به آنان می داد که در صورتی که اطلاعات بیشتری نیاز داشتند با وی تماس بگیرند. از 33 مردی که از روی پل محکم عبور کرده بودند تنها دو نفر با همکار آرون تماس گرفتند در حالی که از 33 مردی که از روی پل بی ثبات عبور کرده بودند 9 نفر با او تماس گرفتند. آرون به این نتیجه رسید که ترس حتی در ایجاد جاذبه جنسی نیز تاثیرگذار است.

* Arthur Aron

غلبه بر ترس
تحقیقات نشان داده است که موش هایی که آمیگدالای آنان آسیب دیده است مستقیم بدون ترس به سمت گربه ها حرکت می کنند. اما برای غلبه بر ترس نمی توان آمیگدالا را از کار انداخت.

حذف ترس: دانشمندی به نام مارک باراد (*) آزمایشی انجام داد که در آن صدایی پخش می شد و همزمان با آن شوکی الکتریکی به قفسه موش ها وارد می شد و باعث ایجاد ترس می شد. بعد از مدتی که مغز آنان با ایجاد این صدا دچار ترس می شد. سپس در مرحله بعد باراد و همکارانش همان صدا را ایجاد می کردند اما بدون شوک الکتریکی. بعد از مدتی دیگر با شنیدن صدا ترسی در موش ها ایجاد نمی شد. در این روش غلبه بر ترس، شرایط ترس ایجاد می شود. هر چند این اطلاعات در آمیگدالا شکل می گیرد اما بعدا در قشر میانی در پیشانی (**) ذخیره می گردد. با ایجاد این شرایط اطلاعات جدید بر روی اطلاعات قبلی از طریق آمیگدالا ثبت می شود.

* Mark Barad
** medial prefrontal cortex – mPFC


هشت تمرین برای غلبه بر ترس
1 – مهم نیست که چرا شما ترسیده اید. اینکه بفهمید علت ترس چیست کمک زیادی نمی کند و فقط فرآیند غلبه را کندتر می کند.
2 – در مورد چیزهایی که شما را می ترساند بیشتر بدانید. عدم اطمینان یکی از بزرگترین دلایل ترس است. در مورد موضوع ترس بیشتر یاد بگیرید.
3 – اگر سعی بر انجام کاری دارید که شما را می ترساند سعی کنید مرحله به مرحله آنرا انجام دهید.
4 – کسی را پیدا کنید که نسبت به آن موضوع که شما ترس دارید ترسی نداشته باشد.
5 – در مورد آن صحبت کنید. سعی کنید با صدای بلند در مورد آن صحبت کنید.
6 – بازی ذهنی با خود انجام دهید. مثلا وقتی از صحبت در جمع می هراسید می توانید خود را در جمعی تصور کنید که شما نسبت به همه افراد آن جمع در موقعیت بهتری قرار دارید و سپس در آن جمع صحبت کنید.
7 – به موضوع ترس نگاه نکنید. اگر از ارتفاع می ترسید به این فکر نکنید که در چه ارتفاعی قرار دارید.
8 – اگر بر غلبه بر ترس مشکل دارید حتما از یک متخصص کمک بخواهید.


۲۱ دی ۱۳۸۷

حکایت

آورده اند که سلطان محمود قرضنوی فرزند سنجرالدوله سوم پسر برادر حاج کلیم اردشیر خان مغول البته دامادشون روزی رفته بودند که گل بچینند به ناگه دیدند که مردی بر زمین افتیده و تیری در وی چولسیده و خونی از وی شوریده. به سرعت دستور دادند که طبیبی بیارند و آمبولانسی و این حرفا. چو طبیب به بالای سر وی آمد بدو گفت ای مرد! البته نمی دانم منظور از بدوچه کسی بوده! شاید منظورهمون سلطان محمود قرضنوی فرزند سنجرالدوله سوم پسر برادر حاج کلیم اردشیر خان مغول البته دامادشون باشه که روزی رفته بودند گل بچینند شاید هم همون بدبختی بوذه که افتیده بوده اونجا ولی در هر صورت نکته حائز اهمیت این حکایت در این است که وی بدو گفت ای مرد! تو ندانی که نتانی که نمانی که نهانی که نرانی این موقع شب!!! طبیب این بگفت و برفت و این جمله بر وی گران آمد. البته من نمی دانم که بر وی منظور چه کسی است آیا منظور همان سلطان محمود قرضنوی فرزند سنجرالدوله سوم پسر برادر حاج کلیم اردشیر خان مغول البته دامادشون که روزی رفته بوده گل بچینه می باشد و یا همون بدبخت و بیچاره ای که افتاده بود اونجا رو زمین جون می کنده! ولی مهم اینست که این جمله بر وی گران آمده ودر نتیجه باعث ایجاد تورم شد چه تورمی! گویند که در آن موقع بود که آسمان چنان تیره و تار گشت تو گویی ماه شب چهارده دو چندان نورافشانی می کند و ستارگان چنان فرو ریختندی تو گویی که اکریل در هوا پخش کردندی و دب اکبر و دب اصغر هر دو باهم به ستیزه برخاستندی چو رستم و آرنولد و وی را خللی وارد نگشت! البته هنوز مشخص نیست که منظور از وی آیا همان سلطان محمود قرضنوی فرزند سنجرالدوله سوم پسر برادر حاج کلیم اردشیر خان مغول البته دامادشون که روزی رفته بوده گل بچینه می باشد و یا همون بدبخت فلک زده ای که رو زمین چولسیده بوده و خون ازش جاری می شده ولی آنچه که در این حکایت مهم است تورم ناشی از فروپاشی شوروی سابق است که باعث بوجود آمدن واردات و صادرات بیش از اندازه شد و پدر این مردم را در آورد و کس نداند که وی چگونه بر آن غالب گشت! هرچند معلوم نیست که آیا منظور از وی همان سلطان محمود قرضنوی فرزند سنجرالدوله سوم پسر برادر حاج کلیم اردشیر خان مغول البته دامادشون که روزی روزگاری رفته بود گل بچینه هستند یا که همون آدم فلک زده سر به هوا که روی زمین در خون خود غلطیده بود!

آیا مغز برای مذهب برنامه ریزی شده است؟

یک روز عادی برای ساول (Saul) در سال 36 بعد از هجری بود. او قصد داشت پیروان مردی که ادعا کرده بود مسیح موعود می باشد را قتل عام کند و برای این منظور در مسیر حرکتش به سمت دمشق بود. در این مسیر بود که نوری اطراف ساول را روشن کرد. او به زمین افتاد و صدایی شنید که از جانب عیسی بود. صدا به او گفت که به مسیر خود به شهر ادامه دهد. وقتی بیدار شد تا سه روز جایی را نمی دید تا اینکه یکی از پیروان به نام آنانیاس (Ananias) دستش را بر روی چشمان او گذاشت. بینایی ساول برگشت و او تعمید داده شد. بعد از این تجربه ساول یک واعظ معروف و قدرتمند برای عیسی شد. امروز او را به نام سنت پاول (St. Paul) می شناسند.

داستان سنت پاول و مسیحی شدن وی نه فقط از لحاظ مذهبی بلکه برای دانشمندان عصب شناسی مورد توجه است. بعضی دانشمندان معتقدند که این تغییرات در او که در کتابی موسوم به Acts آورده شده، شامل مدارکی است که سنت پاول صرع گیجگاهی داشته است. نور چراغ، صداها و افتادن روی زمین نشانه حمله صرع می باشد. هرچند عده ای دیگر از دانشمندان می گویند که نمی توان صرع را در مورد شخصی که مدت ها پیش زندگی می کرده است را تشخیص داد.

ارتباط بین صرع و حالتهای عرفانی همیشه مورد توجه بوده است. در یک تحقیق معلوم شد که چگونه بعضی کلمات مشخص در افراد دارای صرع تاثیر می گذارد در حالی که در دیگران چنین تاثیری ندارد. کلمات به سه دسته تقسیم شدند: کلمات خنثی، مانند "میز"، کلمات عاطفی و کلمات مذهبی مانند "خدا". در آنهایی که صرع نداشتند کلمات عاطفی بیشترین تغییرات شیمیایی را در بدن ایجاد می کرد در حالی که در افراد دارای صرع کلمات مذهبی تاثیرات احساسی شدید ایجاد می کرد و کلمات عاطفی کمترین میزان تاثیر را داشت. [1]
این تحقیق نشان داد که ناحیه گیجگاهی مغز ارتباطی نزدیک با احساسات مذهبی دارد.

این تحقیقات منجر به پیدایش گرایش جدید در علم به نام نوروتئولوژی (Neorotheology) شد. هدف نوروتئولوژی شناخت این بود که در تجربیات مذهبی چه اتفاقی در مغز می افتد. هرچند این گرایش تا حدی بحث برانگیز بود. اما نتایج تحقیقات دانشمندان نشان داد که ارتباطی بین سلول های خاکستری و مسایل مذهبی وجود دارد. پس آیا بهشت همه آن در مغز ما است؟ آیا ما فقط به سیگنال های مغز خود پاسخ می دهیم وقتی که یک شنبه ها صبح به سمت کلیسا می رویم؟

مغز در هنگام تجربه مذهبی
به علت ارتباط بین صرع و تجربیات روحی، دانشمندان در گذشته تصور می کردند که فقط ناحیه گیجگاهی مغزبا احساسات مذهبی درگیر است اما در تحقیقات اخیر مشخص شد قسمتهای زیادی از مغز در مسایل مذهبی فعال می شوند. دکتر اندرو نیوبرگ (Andrew Newberg) از دانشگاه پنسیلوانیا از پیشگامان این تحقیقات است. نیوبرگ از یک روش تصویربرداری به نام SPECT (Single Photon Emission Computed Tomography) برای گرفتن تصاویر مغز موقع فعالیت های مذهبی استفاده کرد. SPECT تصویری از جریان خون در مغز را در زمان مورد نظر نشان می داد جریان خون بیشتر نشان دهنده فعالیت آن قسمت مغز می باشد.

یکی از تحقیقات وی بر روی راهبان بودایی وقتی که در حال عبادت بودند انجام شد. راهبان هنگام شروع عبادت یک رشته نخ را می کشیدند. در آن لحظه نیوبرگ یک رنگ رادیواکتیو را در سیاهرگ تزریق می کرد و از مغز تصویربرداری می کرد. نیوبرگ متوجه افزایش فعالیت ناحیه جلوی مغز شد که با تمرکز در ارتباط می باشد که البته راهبان در این هنگام بر کار خود تمرکز می کردند[2]
نیوبرگ همچنین متوجه کاهش شدید فعالیت قسمت های بالای مغز شد. از کارهای این ناحیه مشخص نمودن وضعیت سه بعدی شخص در فضا می باشد. در واقع این ناحیه به شما کمک می کند تا موقعیت خود از اشیا را تشخیص دهید. نیوبرگ این فرض را گذاشت که کاهش این فعالیت باعث می شود که راهبان هنگام عبادت توانایی خود برای تشخیص اینکه کجا چیزی به پایان می رسد را از دست بدهند به عبارت دیگر آنها خود را یکی در دنیا حس می کنند وضعیتی که به آن تعالی می گویند. [3]
و سپس روشن شد که فعالیت مذهبی صرف نظر از اینکه به چه سمتی پیش می رود فعالیت مشابهی در مغز ایجاد می کند. برای مثال در مغز راهبان مسیحی نیز هنگام دعا هرچند که مانند راهبان بودایی به حالت خلصه نمی رفتند اما مانند آنان فعالیت جلوی مغزشان زیاد شده و از فعالیت ناحیه بالای مغز کاسته می شد که این باعث می شد که راهبان رابطه خود با دنیای واقعی را از دست بدهند و خود را نزد خدا حس کنند.[4]

هرچند در یک نوع فعالیت مذهبی خاص به نام پنتکاستل (Pentecostol) (مسیحیانی که موقع غسل تعمید چیزهایی بر زبان می آورند و می گویند که این حرفها از طرف خداست) فرق کوچکی مشاهده شد. در این نوع مراسم قسمت جلوی مغز فرد با کاهش فعالیت مواجه می شد. آنها برخلاف بوداییان و راهبان به جای تمرکز بر آنچه که در دستشان انجام می دادند در حقیقت توجهی به آن نمی کردند [5] و نیز هر چند آنها در این هنگام سخن می گفتند اما مرکز زبان در مغز آنها غیر فعال بود. [6] این نوع فعالیت مغزی با آنچه که آنها اظهار می کردند مطابق بود – یعنی از دست دادن کنترل خود و در نتیجه خدا از طریق آنان صحبت می کرد.

در حالی که کارهای نیوبرگ بعدا توسط دانشمندان دیگر مورد تایید قرار گرفت عده ای دیگر به طور کلی این تحقیقات را قبول نداشتند. مثلا عده ای می گفتند که رفتارهای مذهبی فقط در دها و یا حالت خلصه نیست [7] برای مثال در مغز کسانی که در انجمن های خیریه برای مردم فقیر تلاش می کنند چه اتفاقی می افتد؟ وقتی که شخصی بر اساس اخلاقیات تصمیمی می گیرد در مغز وی چه اتفاقی می افتد؟

بعضی دیگر بیشتر نگران معنی این نوع تحقیقات بودند. اگر مذهب فقط یک نوع فعالیت مغزی خاص باشد آیا این به آن معنی است که خدا فقط در ذهن ما وجود دارد؟ اما این چیزی نبود که دانشمندان به دنبال اثبات یا رد آن باشند. در نهایت، اگر ما برای اعتقاد به خدا برنامه ریزی شده باشیم پس این تحقیقات نمی تواند اعتقاد به اینکه خدا همان کسی است که ما را اینگونه برنامه ریزی کرده را نقض کند. اما اگر ما چنین ساختاری داریم، آیا راهی هست که آنرا بهبود بخشیم به نحوی که همیشه این تجربه عرفانی را داشته باشیم؟ و آیا مزیتی برای این نوع ساختار مغزی وجود دارد؟

کلاه ایمنی خدایی
همچنان که چیزهایی درباره آنچه در مغز موقع فعالیتهای مذهبی اتفاق می افتد را یاد می گیریم آیا ممکن است که بتوانیم روزی آنها را خودمان ایجاد کنیم؟ آیا می توانیم کلیدی را بزنیم و سپس صورت خدا را مشاهده کنیم؟ بدون هیچ دعا، عبادت و یا روزه گرفتن؟ دانشمندی به نام مایکل پرسینگر (Michael Persinger) می گوید که این ممکن است.
پرسینگر تحقیقات خود را به نام کلاه ایمنی خدایی نام گذاری کرد زیرا آن این القا را در شخص بوجود می آورد که خود را در مقابل خدا حس می کرد. این کلاه ایمنی شامل اکترود هایی بود که پرسینگر برای تغییر میدان اکترومغناطیس در ناحیه گیجگاهی مغز استفاده می کرد. پرسینگر ادعا کرد که او می تواند یک تجربه مذهبی را با برهم زدن پالسهای مغزی برای هر کسی بوجود آورد. با این کار ناحیه گیجگاهی سمت چپ فعالیتی را در ناحیه سمت راست به شکل یک شخصیت حس شده نشان می دهد. این شخصیت هر کسی می تواند باشد. در ازمایشات وی که به اشخاص مورد آزمایش چیزی در این مورد گفته نشده بود حدود 80 درصد افراد گزارش دادند که احساس کسی مانند خدا در نزدیک خود داشتند.[8]

آیا این برای همه کار می کرد؟ ریچارد داوکینز (Richard Dawkins) که به عنوان یک منتقد مذهب معروف می باشد نیز این آزمایش را انجام داد. وی بعد از این آزمایش گزارش داد که کمی سرگیجه و انقباض عضلانی در پاهایش داشته است. [9] پرسینگر می گوید که بعضی مردم ممکن است برای این حس استعداد بیشتری داشته باشند و آنها ممکن است نیازی به این دستگاه برای دریافت چنین حسی نداشته باشند. [10] طبق تحقیقات پرسینگر، میدان های مغناطیسی طبیعی نیز می توانند باعث این نوع تجربیات شوند مخصوصا در کسانی که مستعد آن هستند. برای مثال، بارش شهابی* شدیدی که در زمان جوزف اسمیت (Joseph Smith) بنیان گذار کلیسای Latter Day Saints اتفاق افتاد و او ادعا کرده است که فرشته ای به نام مورونی (Moroni) بر او ظاهر گشته است [11]
اما آیا مزیتی برای اینکه به صورت ژنتیکی مستعد چنین حسی باشیم هست؟ دانشمندان سعی دارند دلیلی تکاملی برای اینکه چرا مغز ما پذیرنده تجربیات مذهبی می باشد را بیابند. آنها می گویند مذهب ممکن است یک نتیجه از توسعه مغزی باشد، به این ترتیب که مغز ما نیاز دارد که راهی برای توصیف آنچه که در اطراف ما است بیابد، پس یک سیستم عقیدتی در خود بوجود آورده است که به عنوان یک نقطه پیش فرض برای جواب سوالها می باشد. برای انسان های اولیه ممکن است برای توضیح مسایلی که دلیل آنرا نمی دانسته عمل می کرده است و در زمان ما نیز برای حرکت به سمت آینده استفاده می شود. آیا مذهب امروز از بین رفته است؟

منکران وجود خدا می گویند بله. اما انسان شناسان اظهار می کنند که حتی این منکران نیز وقتی در یک هواپیما که در آشفتگی می باشد دست خود را به دعا برمی دارند. این نشان دهنده این است که مغز ما همیشه به دنبال یک امید عرفانی و تعالی تر می باشد، حتی اگر اسم آن خدا نباشد [12] و بعضی زیست شناسان تکاملی بحث می کنند که مزیت های مهم و مشخصی در بین افراد مذهبی وجود دارد. [13] افرادی که به شخصی بزرگتر و فراتر از خود معتقدند که آنها را زیر نظر دارد، در سازگاری تکاملی** خود در زندگی تصمیمات بهتری می گیرند. آنها کمتر تمایل به نوشیدن مشروبات الکلی و یا شرکت در رفتارهای خطرناک دارند. اما بزرگترین مزیت آن ممکن است به داروین گرایان (Darwinism) – کسانی که معتقد به فرضیه تکامل داروین هستند – برگردد که آن حرکت در جهت نجات و زنده ماندن همه گروه است***. در تحقیات مشخص شد که گروه هایی که با ایدئولوژی سکولار هستند چهار برابر بیشتر امکان گسستن آنها وجود دارد. اما در گروه های مذهبی بیشترین میزان همکاری و بخشش بین افراد وجود دارد. افرادی که در این گروه ها فعالیت می کنند بیشتر منابع مورد دسترس خود را به اشتراک می گذارند که این باعث ادامه حیات آن گروه می شود. [14]

نظر خودم:
چه مغز برای مذهب برنامه ریزی شده باشد و چه نشده باشد به نظر من برای سلامت جامعه مفید است. هر چند من مخالف تعصب و زیاده روی هستم. اما با نگاهی منصفانه به تاریخ می بینیم که دین به انسان ها درس انسانیت آموخته است. بسیاری از کسانی که مخالف دین هستند ادعا می کنند که بیشتر جنگ ها به خاطر دین بوده اما به نظر من اگر دین نبود انسان ها برای قدرت حتما راهی برای جنگ می یافتند. اینکه عده ای از دین سو استفاده می کنند دلیل بر بد بودن دین نیست. همانطور که از هر چیز دیگر می توان استفاده خوب یا بد کرد. تصور کنید که هیچ دین و مذهبی وجود نداره و هیچ اعتقادی به دنیای دیگر نیست مسلما زندگی بی معنی و پوچ خواهد بود. بسیاری می گویند انسان هایی هستند که بی دین هستند اما انسان های خوب و درستکاری هستند. جواب من این است که این خوبی نتیجه زندگی در دنیایی است که هنوز مذهب و دین بر سر زبان هاست. اما تصور کنید بعد از صد یا دویست سال دین کم کم رنگ باخته و دیگر اثری از آن نباشد زوال اخلاقی به سوی جامعه بر خواهد گشت. کودکانی که در محیطی بزرگ می شوند که هیچ اعتقادی در آن نیست و هیچ خدایی ندارند به سرعت تبدیل به انسان هایی می شوند که هیچ ارزشی برای انسان های دیگر قایل نیستند.



[12] http://www.nytimes.com/2007/03/04/magazine/04evolution.t.html?_r=1&scp=6&sq=brain,%20religion&st=cse&oref=slogin

* بارش شهابی پدیده ای است که در یک زمان شهاب های بیشماری وارد جو زمین می شوند
** منظور این است که تصمیمات آنها در تکامل انسان ها بهترین تصمیمات است
*** منظور این است که کارها و رفتارهای آنان به گونه ای است که خطر و تهدید برای ادامه حیات افراد را کم می کند و به ادامه حیات کمک می کنند.