۲۷ دی ۱۳۸۷

ترس چگونه عمل می کند؟

شب است و شما تنها در خانه هستید. همه جا ساکت است و تنها صدای تلویزیون که در حال تماشا هستید به گوش می رسد. درب پشتی ناگهان بهم خورده و صدایی از آن می آید. نفس شما سریع تر شده و قلبتان می زند و ماهیچه های بدنتان منقبض می شوند.

چند ثانیه بعد متوجه می شوید که حرکت در به خاطر باد بوده و کسی قصد ورود به خانه را ندارد.

اما برای چند ثانیه شما ترسیده بودید و طوری عمل کردید که گویا در خطر هستید. بدن شما در آن حالت وضعیت مبارزه یا فرار (*) را آماده سازی کرد که یک روش حیاتی برای زنده ماندن در تمام حیوانات است. اما در این حادثه که هیچ خطری وجود نداشت چه اتفاقی باعث شد تا چنین عکس العملی از خود نشان دهید؟ ترس به طور دقیق چیست؟

* fight or flight

ترس چیست؟
ترس در واقع یک رشته عکس العملهایی در مغز است که با یک محرک استرس زا شروع شده و با آزاد شدن مواد شیمیایی که باعث تند شدن ضربان قلب، تنفس سریع و پر انرژی شدن ماهیچه ها و چیزاهای دیگر پایان می یابد. این رشته عکس العمل ها را وضعیت مبارزه یا فرار می نامند. محرک استرس زا می تواند یک عنکبوت، یک کارد در جلوی گلوی شما، جمعیت منتظر برای صحبتهای شما در یک کنفرانس و یا صدای بستن درب اتاق باشد.

مغز یک عضو خیلی پیچیده است. بیشتر از صد بیلیون سلول عصبی یک شبکه پیچیده ارتباطی را ایجاد کرده اند که نقطه شروع همه چیزهایی است که ما حس می کنیم. بعضی از این ارتباطاط به یک فکر یا عمل آگاهانه ختم شده در حالی که بعضی دیگر به صورت پاسخ خودکار می باشند. ترس تقریبا یک عمل خودکار است به این معنی که ما آنرا ایجاد نمی کنیم و یا حتی نمی دانیم کی اتفاق می افتد.

چون سلولها در مغز به طور متناوب در حال ارسال اطلاعات می باشند چندین ناحیه در مغز هست که حداقل به طور جنبی در فرآیند ترس درگیر می باشند اما تحقیقات نشان داده است که چند قسمت مشخص مغز نقش اصلی را بازی می کنند.


تالاموس(*): تصمیم می گیرد که دیتای حسی ورودی (از چشم و گوش و ...) را به کجا ارسال کند.
قشر حسی (**): دیتا حسی را پردازش می کند.
هیپوکمپوس (***): ذخیره و بازیابی اطلاعات آگاهانه؛ پردازش مجموعه محرک ها برای ایجاد زمینه ترس
آمیگدالا (****): کشف احساسات؛ تعیین تهدیدهای احتمالی؛ ثبت مواردی که باعث ترس شده
هیپوتالاموس (*****): فعال سازی عکس العمل مبارزه یا فرار

Thalamus*
Sensory cortex**
Hippocampus***
Amygdala****
Hypothalamus*****

فرآیند ایجاد ترس با یک محرک ترس زا شروع می شود و با عکس العمل مبارزه یا فرار پایان می یابد اما حداقل دو مسیر برای این فرآیند وجود دارد.

ایجاد ترس
فرآیند ایجاد ترس کاملا در مغز اتفاق می افتد. دو مسیر در پاسخ به ترس وجود دارد. مسیر کوتاه (*) که سریع و آشفته است و مسیر بلند (**) که زمان بیشتری طول می کشد و شامل پردازش دقیق تر اطلاعات می باشد. هر دوی این فرآیند ها در مغز به طور همزمان اتفاق می افتند.

*low road
** high road

ایده پشت مسیر کوتاه این است که هیچ شانسی وجود ندارد! اگر ناگهان صدایی از درب پشتی آمده است این می تواند ناشی از باد باشد. همچنین این صدا می تواند از دزدی باشد که قصد ورود به خانه را دارد. اینکه فرض کنید یک دزد است و بعد متوجه شوید که صدای باد است خطر آن بیشتر از وقتی است که فرض کنید صدای باد بوده و متوجه شوید که دزدی قصد ورود به خانه را دارد. فرآیند مسیر کوتاه اولین گزینه را انتخاب کرده و پرسیدن سوال را به بعد موکول می کند.


در مثال ما صدای بهم خوردن در یک محرک ترس بود. به محض شنیدن این صدا مغز شما این اطلاعات را به تالاموس می فرستد. در اینجا، تالاموس نمی داند که سیگنال دریافتی نشانه خطر است یا نه اما چون ممکن است خطرناک باشد این اطلاعات را به آمیگدالا ارسال می کند. آمیگدالا برای حفاظت شما به اینصورت عمل می کند که به هیپوتالاموس سیگنال برای آماده سازی وضعیت مبارزه یا فرار را می فرستد که باعث نجات شما می شود در صورتی که اطلاعات دریافتی ناشی از خطر بوده باشد.

فرآیند مسیر بلند با ملاحظات بیشتری همراه است. در زمانی که مسیر کوتاه به سرعت در حال انجام مراحل خود است، فرآیند مسیر بلند همه گزینه ها را مورد بررسی قرار می دهد اینکه آیا یک دزد است یا باد؟


در این فرآیند وقتی چشم و گوش شما صدا و یا حرکت در را حس می کنند این اطلاعات را به تالاموس می فرستند. تالاموس این اطلاعات را به ناحیه قشر حسی که معنی این اطلاعات در آنجا تفسیر می شود ارسال می کند. این ناحیه مشخص می کند که بیشتر از یک تفسیر محتمل وجود دارد و اینرا به سمت هیپوکمپوس برای ایجاد زمینه مناسب ارسال می کند. هیپوکمپوس سوالاتی از قبیل "آیا قبلا چنین محرکی دیده شده است؟" می پرسد. هیپوکمپوس ممکن است از اطلاعات دیگر نیز بهره جوید. مثلا از خوردن شاخه های درخت به شیشه، یا صدای خش خش در پاسیو و غیره. با احتساب این اطلاعات هیپوکمپوس مشخص می کند که صدای در به احتمال زیاد ناشی از وزش باد می باشد. سپس یک پیغام به آمیگدالا می فرستد که خطری در کار نیست و در نتیجه آمیگدالا به هیپوتالاموس می گوید که این فرآیند را متوقف کند.

اطلاعات وارد شده به مغز در یک زمان دو مسیر را پشت سر می گذارند اما مسیر بلند تر زمان بیشتری طول می کشد.


بدون توجه به هر یک از دو مسیر فوق همه راه ها به هیپوتالاموس ختم می شود. زیرا این قسمت مغز است که عکس العمل قدیمی مبارزه یا فرار را کنترل می کند.

مبارزه یا فرار
برای ایجاد این عکس العمل، هیپوتالاموس دو سیستم را فعال می کند: دستگاه عصبی سمپاتیک (خودکار) (*) و دستگاه آدرنال غشایی (**). سیستم سمپاتیک از مسیرهای عصبی برای ایجاد عکس العمل ها در بدن استفاده می کند و سیستم آدرنال از فشار خون استفاده می کند. ترکیب این دو باهم وضعیت مبارزه یا فرار را ایجاد می کنند.

* Sympathetic Nervous System
** Adrenal-cortical System

وقتی که هیپوتالاموس به دستگاه سمپاتیک می گوید که وارد عمل شود، بدن به یک چالاکی رسیده و تنش بالا می رود و به طور کلی به شکل آماده باش در می آید. اگر دزدی در کار است شما به سرعت آماده انجام کارهایی می شوید. دستگاه سمپاتیک سیگنال هایی به غدد و ماهیچه ها فرستاده و به غدد فوق کلیوی می گوید که اپینفرین (آدرنالین) (*) و نورپینفرین (**) آزاد کرده و وارد جریان خون کند. این هورمون های استرس زا چند تغییر را در بدن باعث می شوند که شامل افزایش ضربان قلب و فشار خون می باشد.

* epinephrine
** norepinephrine

در همان زمان، هیپوتالاموس عامل کورتیکوتروپین (*) را در غده هیپوفیز ترشح می کند که باعث فعال شدن سیستم آدرنال می شود. غده هیپوفیز هورمون ای سی تی اچ (**) ترشح می کند. ای سی تی اچ در خون به جریان می افتد و سپس به غشاء آدرنال رسیده که با فعال شدن آن باعث ترشح تقریبا 30 هورمون مختلف می شود که بدن را در مقابل تهدید آماده می کنند.


* CRF – Corticotropin-releasing factor
** ACTH


جریان ناگهانی اپینفرین، نوراپینفرین و بقیه هورمون ها باعث تغییرات زیر در بدن می شود:
• افزایش ضربان قلب و فشار خون
• گشاد شدن مردمک چشم برای دریافت نور بیشتر
• منقبض شدن رگ ها در پوست برای ارسال بیشتر خون به گروه ماهیچه های اصلی بدن (سطح پوست خون کمتری جریان می یابد تا ماهیچه ها دارای خون بیشتری شوند)
• افزایش گلوکز موجود در خون
• افزایش سختی ماهیچه ها و انرژی دار شدن آنها با آدرنالین و گلوکز (به دلیل این سخت شدن موهای روی سطح پوست که به نزدیکی ماهیچه ها هستند سیخ سیخ می شوند)
• ماهیچه های داخلی و نرم بدن در حالت آرامش قرار می گیرند تا اکسیژن بیشتری وارد شش های تنفسی گردد.
• سیستم های غیرضروری مانند هضم غذا و یا دستگاه ایمنی به حالت خاموش رفته تا انرژی بیشتری ذخیره شود
• نکته های کوچک قابل تمرکز نیستند و مغز در حالتی قرار می گیرد که روی مسایل کلی تمرکز کند تا مشخص شود که تهدید از کجا می آید.

همه این عکس العمل های فیزیکی برای نجات شما از وضعیت خطر و آماده شدن برای مبارزه و یا فرار صورت می گیرد که به طور غریزی در همه موجودات وجود دارد.

چرا ما می ترسیم؟
اگر ما نمی توانستیم بترسیم برای مدت زیادی زنده نمی ماندیم. بدون توجه ممکن بود وارد خیابان شویم و یا بدون ترس به یک مار سمی دست بزنیم. در همه موجودات ترس به هدف ادامه حیات وجود دارد. در چرخه تکامل انسان، کسانی که به درستی از چیزها ترسیدند زنده ماندند و ژن های آنان به نسل های آینده منتقل شد و در این انتقال نوع ترس و نحوه پاسخ به آن نیز منتقل شد.

در انسان علاوه بر غریزه فاکتورهای دیگری در ایجاد ترس موثر است. انسان یک توانایی در پیشگویی و حدث حوادث آینده دارد که باعث می شود در مورد اتفاقاتی که ممکن است در آینده رخ دهد فکر کنیم و یا نسبت به مسایلی که شنیده ایم و یا خوانده ایم ترس داشته باشیم. بیشتر ما هرگز سقوط هواپیما را تجربه نکرده ایم اما این باعث نمی شود که موقع نشستن در هواپیما بدون هیچ ترسی وارد آن شویم.

ترس شرطی
بعضی ترس ها ناشی از شرطی شدن می باشد. برای این است که کسی که قبلا تجره گاز گرفتن یک سگ را داشته نسبت به دیگر افراد که به سگ خانگی خود به عنوان یک عضو خانواده فکر می کنند از سگ های خانگی نیز ترس دارد.
در سال 1920 یکی از روان شناسان آمریکایی به نام جان واتسون (*) به یک نوزاد به نام آلبرت آموزش داد که از یک موش سفید بترسد. آلبرت در آزمایشگاه از حیوانات ترسی نداشت و هنگام مشاهده موش سفید به سمت آن می رفت و از خود علاقه نشان می داد. اما واتسون و همکارانش وقتی که آلبرت به سمت موش می رفت آنها صدای ناموزونی درست پشت سر کودک پخش می کردند. این کار باعث می شد که آلبرت یاد بگیرد که به سمت آن نرود و حتی در آینده نیز با دیدن یک موش و یا حیوان و حتی عروسکی شبیه آن شروع به گریه می کرد. درست مانند آلبرت کسی که از سگ خانگی نیز می ترسد ممکن است در بچگی چنین تجربه بدی داشته است و حالا با دیدن یک سگ آمیگدالا در مغز وی سگ را با درد و یا صحنه گذشته ترکیب کرده و ترس را ایجاد می کند.

* John Watson

ترس و لذت
گاهی وقت ها ترس ایجاد لذت می کند. بعضی افراد از فیلم های ترسناک لذت می برند و ایجاد وضعیت مبارزه یا فرار در آنان رضایت خاصی ایجاد می کند. مدارک علمی وحود دارد که ترس با جاذبه رابطه ای دارد. روانشناسی به نام آرتور آرون (*) تحقیقی در این زمینه انجام داد. آرون از یک ترس همگانی یعنی ترس از ارتفاع در آزمایش خود استفاده کرد. وی گروهی از مردان را برای گذشتن از یک پل به طول 450 فوت که به نظر بی ثبات می آمد و بر روی یک پرتگاه به ارتفاع 230 فوت بود انتخاب کرد. همچنین گروهی دیگر را برای گذشتن از همان پل با این تفاوت که پل کاملا محکم و ثابت بود را انتخاب کرد. در انتهای پل مردان یکی از همکاران آرون که خانمی بسیار زیبا بود را ملاقات می کردند. او از آزمایش شوندگان سوالاتی می پرسید و سپس شماره خود را به آنان می داد که در صورتی که اطلاعات بیشتری نیاز داشتند با وی تماس بگیرند. از 33 مردی که از روی پل محکم عبور کرده بودند تنها دو نفر با همکار آرون تماس گرفتند در حالی که از 33 مردی که از روی پل بی ثبات عبور کرده بودند 9 نفر با او تماس گرفتند. آرون به این نتیجه رسید که ترس حتی در ایجاد جاذبه جنسی نیز تاثیرگذار است.

* Arthur Aron

غلبه بر ترس
تحقیقات نشان داده است که موش هایی که آمیگدالای آنان آسیب دیده است مستقیم بدون ترس به سمت گربه ها حرکت می کنند. اما برای غلبه بر ترس نمی توان آمیگدالا را از کار انداخت.

حذف ترس: دانشمندی به نام مارک باراد (*) آزمایشی انجام داد که در آن صدایی پخش می شد و همزمان با آن شوکی الکتریکی به قفسه موش ها وارد می شد و باعث ایجاد ترس می شد. بعد از مدتی که مغز آنان با ایجاد این صدا دچار ترس می شد. سپس در مرحله بعد باراد و همکارانش همان صدا را ایجاد می کردند اما بدون شوک الکتریکی. بعد از مدتی دیگر با شنیدن صدا ترسی در موش ها ایجاد نمی شد. در این روش غلبه بر ترس، شرایط ترس ایجاد می شود. هر چند این اطلاعات در آمیگدالا شکل می گیرد اما بعدا در قشر میانی در پیشانی (**) ذخیره می گردد. با ایجاد این شرایط اطلاعات جدید بر روی اطلاعات قبلی از طریق آمیگدالا ثبت می شود.

* Mark Barad
** medial prefrontal cortex – mPFC


هشت تمرین برای غلبه بر ترس
1 – مهم نیست که چرا شما ترسیده اید. اینکه بفهمید علت ترس چیست کمک زیادی نمی کند و فقط فرآیند غلبه را کندتر می کند.
2 – در مورد چیزهایی که شما را می ترساند بیشتر بدانید. عدم اطمینان یکی از بزرگترین دلایل ترس است. در مورد موضوع ترس بیشتر یاد بگیرید.
3 – اگر سعی بر انجام کاری دارید که شما را می ترساند سعی کنید مرحله به مرحله آنرا انجام دهید.
4 – کسی را پیدا کنید که نسبت به آن موضوع که شما ترس دارید ترسی نداشته باشد.
5 – در مورد آن صحبت کنید. سعی کنید با صدای بلند در مورد آن صحبت کنید.
6 – بازی ذهنی با خود انجام دهید. مثلا وقتی از صحبت در جمع می هراسید می توانید خود را در جمعی تصور کنید که شما نسبت به همه افراد آن جمع در موقعیت بهتری قرار دارید و سپس در آن جمع صحبت کنید.
7 – به موضوع ترس نگاه نکنید. اگر از ارتفاع می ترسید به این فکر نکنید که در چه ارتفاعی قرار دارید.
8 – اگر بر غلبه بر ترس مشکل دارید حتما از یک متخصص کمک بخواهید.


۲۱ دی ۱۳۸۷

حکایت

آورده اند که سلطان محمود قرضنوی فرزند سنجرالدوله سوم پسر برادر حاج کلیم اردشیر خان مغول البته دامادشون روزی رفته بودند که گل بچینند به ناگه دیدند که مردی بر زمین افتیده و تیری در وی چولسیده و خونی از وی شوریده. به سرعت دستور دادند که طبیبی بیارند و آمبولانسی و این حرفا. چو طبیب به بالای سر وی آمد بدو گفت ای مرد! البته نمی دانم منظور از بدوچه کسی بوده! شاید منظورهمون سلطان محمود قرضنوی فرزند سنجرالدوله سوم پسر برادر حاج کلیم اردشیر خان مغول البته دامادشون باشه که روزی رفته بودند گل بچینند شاید هم همون بدبختی بوذه که افتیده بوده اونجا ولی در هر صورت نکته حائز اهمیت این حکایت در این است که وی بدو گفت ای مرد! تو ندانی که نتانی که نمانی که نهانی که نرانی این موقع شب!!! طبیب این بگفت و برفت و این جمله بر وی گران آمد. البته من نمی دانم که بر وی منظور چه کسی است آیا منظور همان سلطان محمود قرضنوی فرزند سنجرالدوله سوم پسر برادر حاج کلیم اردشیر خان مغول البته دامادشون که روزی رفته بوده گل بچینه می باشد و یا همون بدبخت و بیچاره ای که افتاده بود اونجا رو زمین جون می کنده! ولی مهم اینست که این جمله بر وی گران آمده ودر نتیجه باعث ایجاد تورم شد چه تورمی! گویند که در آن موقع بود که آسمان چنان تیره و تار گشت تو گویی ماه شب چهارده دو چندان نورافشانی می کند و ستارگان چنان فرو ریختندی تو گویی که اکریل در هوا پخش کردندی و دب اکبر و دب اصغر هر دو باهم به ستیزه برخاستندی چو رستم و آرنولد و وی را خللی وارد نگشت! البته هنوز مشخص نیست که منظور از وی آیا همان سلطان محمود قرضنوی فرزند سنجرالدوله سوم پسر برادر حاج کلیم اردشیر خان مغول البته دامادشون که روزی رفته بوده گل بچینه می باشد و یا همون بدبخت فلک زده ای که رو زمین چولسیده بوده و خون ازش جاری می شده ولی آنچه که در این حکایت مهم است تورم ناشی از فروپاشی شوروی سابق است که باعث بوجود آمدن واردات و صادرات بیش از اندازه شد و پدر این مردم را در آورد و کس نداند که وی چگونه بر آن غالب گشت! هرچند معلوم نیست که آیا منظور از وی همان سلطان محمود قرضنوی فرزند سنجرالدوله سوم پسر برادر حاج کلیم اردشیر خان مغول البته دامادشون که روزی روزگاری رفته بود گل بچینه هستند یا که همون آدم فلک زده سر به هوا که روی زمین در خون خود غلطیده بود!

آیا مغز برای مذهب برنامه ریزی شده است؟

یک روز عادی برای ساول (Saul) در سال 36 بعد از هجری بود. او قصد داشت پیروان مردی که ادعا کرده بود مسیح موعود می باشد را قتل عام کند و برای این منظور در مسیر حرکتش به سمت دمشق بود. در این مسیر بود که نوری اطراف ساول را روشن کرد. او به زمین افتاد و صدایی شنید که از جانب عیسی بود. صدا به او گفت که به مسیر خود به شهر ادامه دهد. وقتی بیدار شد تا سه روز جایی را نمی دید تا اینکه یکی از پیروان به نام آنانیاس (Ananias) دستش را بر روی چشمان او گذاشت. بینایی ساول برگشت و او تعمید داده شد. بعد از این تجربه ساول یک واعظ معروف و قدرتمند برای عیسی شد. امروز او را به نام سنت پاول (St. Paul) می شناسند.

داستان سنت پاول و مسیحی شدن وی نه فقط از لحاظ مذهبی بلکه برای دانشمندان عصب شناسی مورد توجه است. بعضی دانشمندان معتقدند که این تغییرات در او که در کتابی موسوم به Acts آورده شده، شامل مدارکی است که سنت پاول صرع گیجگاهی داشته است. نور چراغ، صداها و افتادن روی زمین نشانه حمله صرع می باشد. هرچند عده ای دیگر از دانشمندان می گویند که نمی توان صرع را در مورد شخصی که مدت ها پیش زندگی می کرده است را تشخیص داد.

ارتباط بین صرع و حالتهای عرفانی همیشه مورد توجه بوده است. در یک تحقیق معلوم شد که چگونه بعضی کلمات مشخص در افراد دارای صرع تاثیر می گذارد در حالی که در دیگران چنین تاثیری ندارد. کلمات به سه دسته تقسیم شدند: کلمات خنثی، مانند "میز"، کلمات عاطفی و کلمات مذهبی مانند "خدا". در آنهایی که صرع نداشتند کلمات عاطفی بیشترین تغییرات شیمیایی را در بدن ایجاد می کرد در حالی که در افراد دارای صرع کلمات مذهبی تاثیرات احساسی شدید ایجاد می کرد و کلمات عاطفی کمترین میزان تاثیر را داشت. [1]
این تحقیق نشان داد که ناحیه گیجگاهی مغز ارتباطی نزدیک با احساسات مذهبی دارد.

این تحقیقات منجر به پیدایش گرایش جدید در علم به نام نوروتئولوژی (Neorotheology) شد. هدف نوروتئولوژی شناخت این بود که در تجربیات مذهبی چه اتفاقی در مغز می افتد. هرچند این گرایش تا حدی بحث برانگیز بود. اما نتایج تحقیقات دانشمندان نشان داد که ارتباطی بین سلول های خاکستری و مسایل مذهبی وجود دارد. پس آیا بهشت همه آن در مغز ما است؟ آیا ما فقط به سیگنال های مغز خود پاسخ می دهیم وقتی که یک شنبه ها صبح به سمت کلیسا می رویم؟

مغز در هنگام تجربه مذهبی
به علت ارتباط بین صرع و تجربیات روحی، دانشمندان در گذشته تصور می کردند که فقط ناحیه گیجگاهی مغزبا احساسات مذهبی درگیر است اما در تحقیقات اخیر مشخص شد قسمتهای زیادی از مغز در مسایل مذهبی فعال می شوند. دکتر اندرو نیوبرگ (Andrew Newberg) از دانشگاه پنسیلوانیا از پیشگامان این تحقیقات است. نیوبرگ از یک روش تصویربرداری به نام SPECT (Single Photon Emission Computed Tomography) برای گرفتن تصاویر مغز موقع فعالیت های مذهبی استفاده کرد. SPECT تصویری از جریان خون در مغز را در زمان مورد نظر نشان می داد جریان خون بیشتر نشان دهنده فعالیت آن قسمت مغز می باشد.

یکی از تحقیقات وی بر روی راهبان بودایی وقتی که در حال عبادت بودند انجام شد. راهبان هنگام شروع عبادت یک رشته نخ را می کشیدند. در آن لحظه نیوبرگ یک رنگ رادیواکتیو را در سیاهرگ تزریق می کرد و از مغز تصویربرداری می کرد. نیوبرگ متوجه افزایش فعالیت ناحیه جلوی مغز شد که با تمرکز در ارتباط می باشد که البته راهبان در این هنگام بر کار خود تمرکز می کردند[2]
نیوبرگ همچنین متوجه کاهش شدید فعالیت قسمت های بالای مغز شد. از کارهای این ناحیه مشخص نمودن وضعیت سه بعدی شخص در فضا می باشد. در واقع این ناحیه به شما کمک می کند تا موقعیت خود از اشیا را تشخیص دهید. نیوبرگ این فرض را گذاشت که کاهش این فعالیت باعث می شود که راهبان هنگام عبادت توانایی خود برای تشخیص اینکه کجا چیزی به پایان می رسد را از دست بدهند به عبارت دیگر آنها خود را یکی در دنیا حس می کنند وضعیتی که به آن تعالی می گویند. [3]
و سپس روشن شد که فعالیت مذهبی صرف نظر از اینکه به چه سمتی پیش می رود فعالیت مشابهی در مغز ایجاد می کند. برای مثال در مغز راهبان مسیحی نیز هنگام دعا هرچند که مانند راهبان بودایی به حالت خلصه نمی رفتند اما مانند آنان فعالیت جلوی مغزشان زیاد شده و از فعالیت ناحیه بالای مغز کاسته می شد که این باعث می شد که راهبان رابطه خود با دنیای واقعی را از دست بدهند و خود را نزد خدا حس کنند.[4]

هرچند در یک نوع فعالیت مذهبی خاص به نام پنتکاستل (Pentecostol) (مسیحیانی که موقع غسل تعمید چیزهایی بر زبان می آورند و می گویند که این حرفها از طرف خداست) فرق کوچکی مشاهده شد. در این نوع مراسم قسمت جلوی مغز فرد با کاهش فعالیت مواجه می شد. آنها برخلاف بوداییان و راهبان به جای تمرکز بر آنچه که در دستشان انجام می دادند در حقیقت توجهی به آن نمی کردند [5] و نیز هر چند آنها در این هنگام سخن می گفتند اما مرکز زبان در مغز آنها غیر فعال بود. [6] این نوع فعالیت مغزی با آنچه که آنها اظهار می کردند مطابق بود – یعنی از دست دادن کنترل خود و در نتیجه خدا از طریق آنان صحبت می کرد.

در حالی که کارهای نیوبرگ بعدا توسط دانشمندان دیگر مورد تایید قرار گرفت عده ای دیگر به طور کلی این تحقیقات را قبول نداشتند. مثلا عده ای می گفتند که رفتارهای مذهبی فقط در دها و یا حالت خلصه نیست [7] برای مثال در مغز کسانی که در انجمن های خیریه برای مردم فقیر تلاش می کنند چه اتفاقی می افتد؟ وقتی که شخصی بر اساس اخلاقیات تصمیمی می گیرد در مغز وی چه اتفاقی می افتد؟

بعضی دیگر بیشتر نگران معنی این نوع تحقیقات بودند. اگر مذهب فقط یک نوع فعالیت مغزی خاص باشد آیا این به آن معنی است که خدا فقط در ذهن ما وجود دارد؟ اما این چیزی نبود که دانشمندان به دنبال اثبات یا رد آن باشند. در نهایت، اگر ما برای اعتقاد به خدا برنامه ریزی شده باشیم پس این تحقیقات نمی تواند اعتقاد به اینکه خدا همان کسی است که ما را اینگونه برنامه ریزی کرده را نقض کند. اما اگر ما چنین ساختاری داریم، آیا راهی هست که آنرا بهبود بخشیم به نحوی که همیشه این تجربه عرفانی را داشته باشیم؟ و آیا مزیتی برای این نوع ساختار مغزی وجود دارد؟

کلاه ایمنی خدایی
همچنان که چیزهایی درباره آنچه در مغز موقع فعالیتهای مذهبی اتفاق می افتد را یاد می گیریم آیا ممکن است که بتوانیم روزی آنها را خودمان ایجاد کنیم؟ آیا می توانیم کلیدی را بزنیم و سپس صورت خدا را مشاهده کنیم؟ بدون هیچ دعا، عبادت و یا روزه گرفتن؟ دانشمندی به نام مایکل پرسینگر (Michael Persinger) می گوید که این ممکن است.
پرسینگر تحقیقات خود را به نام کلاه ایمنی خدایی نام گذاری کرد زیرا آن این القا را در شخص بوجود می آورد که خود را در مقابل خدا حس می کرد. این کلاه ایمنی شامل اکترود هایی بود که پرسینگر برای تغییر میدان اکترومغناطیس در ناحیه گیجگاهی مغز استفاده می کرد. پرسینگر ادعا کرد که او می تواند یک تجربه مذهبی را با برهم زدن پالسهای مغزی برای هر کسی بوجود آورد. با این کار ناحیه گیجگاهی سمت چپ فعالیتی را در ناحیه سمت راست به شکل یک شخصیت حس شده نشان می دهد. این شخصیت هر کسی می تواند باشد. در ازمایشات وی که به اشخاص مورد آزمایش چیزی در این مورد گفته نشده بود حدود 80 درصد افراد گزارش دادند که احساس کسی مانند خدا در نزدیک خود داشتند.[8]

آیا این برای همه کار می کرد؟ ریچارد داوکینز (Richard Dawkins) که به عنوان یک منتقد مذهب معروف می باشد نیز این آزمایش را انجام داد. وی بعد از این آزمایش گزارش داد که کمی سرگیجه و انقباض عضلانی در پاهایش داشته است. [9] پرسینگر می گوید که بعضی مردم ممکن است برای این حس استعداد بیشتری داشته باشند و آنها ممکن است نیازی به این دستگاه برای دریافت چنین حسی نداشته باشند. [10] طبق تحقیقات پرسینگر، میدان های مغناطیسی طبیعی نیز می توانند باعث این نوع تجربیات شوند مخصوصا در کسانی که مستعد آن هستند. برای مثال، بارش شهابی* شدیدی که در زمان جوزف اسمیت (Joseph Smith) بنیان گذار کلیسای Latter Day Saints اتفاق افتاد و او ادعا کرده است که فرشته ای به نام مورونی (Moroni) بر او ظاهر گشته است [11]
اما آیا مزیتی برای اینکه به صورت ژنتیکی مستعد چنین حسی باشیم هست؟ دانشمندان سعی دارند دلیلی تکاملی برای اینکه چرا مغز ما پذیرنده تجربیات مذهبی می باشد را بیابند. آنها می گویند مذهب ممکن است یک نتیجه از توسعه مغزی باشد، به این ترتیب که مغز ما نیاز دارد که راهی برای توصیف آنچه که در اطراف ما است بیابد، پس یک سیستم عقیدتی در خود بوجود آورده است که به عنوان یک نقطه پیش فرض برای جواب سوالها می باشد. برای انسان های اولیه ممکن است برای توضیح مسایلی که دلیل آنرا نمی دانسته عمل می کرده است و در زمان ما نیز برای حرکت به سمت آینده استفاده می شود. آیا مذهب امروز از بین رفته است؟

منکران وجود خدا می گویند بله. اما انسان شناسان اظهار می کنند که حتی این منکران نیز وقتی در یک هواپیما که در آشفتگی می باشد دست خود را به دعا برمی دارند. این نشان دهنده این است که مغز ما همیشه به دنبال یک امید عرفانی و تعالی تر می باشد، حتی اگر اسم آن خدا نباشد [12] و بعضی زیست شناسان تکاملی بحث می کنند که مزیت های مهم و مشخصی در بین افراد مذهبی وجود دارد. [13] افرادی که به شخصی بزرگتر و فراتر از خود معتقدند که آنها را زیر نظر دارد، در سازگاری تکاملی** خود در زندگی تصمیمات بهتری می گیرند. آنها کمتر تمایل به نوشیدن مشروبات الکلی و یا شرکت در رفتارهای خطرناک دارند. اما بزرگترین مزیت آن ممکن است به داروین گرایان (Darwinism) – کسانی که معتقد به فرضیه تکامل داروین هستند – برگردد که آن حرکت در جهت نجات و زنده ماندن همه گروه است***. در تحقیات مشخص شد که گروه هایی که با ایدئولوژی سکولار هستند چهار برابر بیشتر امکان گسستن آنها وجود دارد. اما در گروه های مذهبی بیشترین میزان همکاری و بخشش بین افراد وجود دارد. افرادی که در این گروه ها فعالیت می کنند بیشتر منابع مورد دسترس خود را به اشتراک می گذارند که این باعث ادامه حیات آن گروه می شود. [14]

نظر خودم:
چه مغز برای مذهب برنامه ریزی شده باشد و چه نشده باشد به نظر من برای سلامت جامعه مفید است. هر چند من مخالف تعصب و زیاده روی هستم. اما با نگاهی منصفانه به تاریخ می بینیم که دین به انسان ها درس انسانیت آموخته است. بسیاری از کسانی که مخالف دین هستند ادعا می کنند که بیشتر جنگ ها به خاطر دین بوده اما به نظر من اگر دین نبود انسان ها برای قدرت حتما راهی برای جنگ می یافتند. اینکه عده ای از دین سو استفاده می کنند دلیل بر بد بودن دین نیست. همانطور که از هر چیز دیگر می توان استفاده خوب یا بد کرد. تصور کنید که هیچ دین و مذهبی وجود نداره و هیچ اعتقادی به دنیای دیگر نیست مسلما زندگی بی معنی و پوچ خواهد بود. بسیاری می گویند انسان هایی هستند که بی دین هستند اما انسان های خوب و درستکاری هستند. جواب من این است که این خوبی نتیجه زندگی در دنیایی است که هنوز مذهب و دین بر سر زبان هاست. اما تصور کنید بعد از صد یا دویست سال دین کم کم رنگ باخته و دیگر اثری از آن نباشد زوال اخلاقی به سوی جامعه بر خواهد گشت. کودکانی که در محیطی بزرگ می شوند که هیچ اعتقادی در آن نیست و هیچ خدایی ندارند به سرعت تبدیل به انسان هایی می شوند که هیچ ارزشی برای انسان های دیگر قایل نیستند.



[12] http://www.nytimes.com/2007/03/04/magazine/04evolution.t.html?_r=1&scp=6&sq=brain,%20religion&st=cse&oref=slogin

* بارش شهابی پدیده ای است که در یک زمان شهاب های بیشماری وارد جو زمین می شوند
** منظور این است که تصمیمات آنها در تکامل انسان ها بهترین تصمیمات است
*** منظور این است که کارها و رفتارهای آنان به گونه ای است که خطر و تهدید برای ادامه حیات افراد را کم می کند و به ادامه حیات کمک می کنند.