۲۴ آذر ۱۳۸۸

سگ و گربه

روزی مردی از خدا یک سگ و یک گربه خواست
اما خدا به جای آن به او یک گربه و موش داد
مرد ناراحت شد و نفهمید!

از وقتی که مرد صاحب این موش و گربه شد یک روز خوش نداشت و هر روز یک وسیله ای در خانه او می شکست!
از صبح که بیدار می شد گربهه دنبال موشه بود تا شب که می خوابید!!
مدت ها گذشت مرد در آن خانه پیر شد اما این موش و گربه هر روز با هم در تعقیب و گریز بودند
روزی مرد تصمیم گرفت که یک کارتون به اسم تام و جری درست کند و بفروشد
سپس اولین کارتون را ساخت
بعد از آن هر روز یک کارتون می ساخت تا پولدار شد

وقتی پولدار شد رفت یک سگ خرید.
از وقتی که سگ خرید از صبح که بیدار می شد سگه دنبال گربه بود و گربه دنبال موشه

مرد تصمیم گرفت سگ را نیز به کارتون خود اضافه کند
اما در فروش کارتون هایش تاثیر زیادی حاصل نشد بنابراین یک کارتون دیگر ساخت به اسم گربه سگ
مرد پولدارتر شد
هر روز یک وسیله شکسته می شد و مرد مجبور بود جای آنرا پر کند بنابراین برای اینکه پولدارتر شود
یک شیر خرید

از آنروز به بعد از صبح که بیدار می شد شیره دنبال سگه بود و سگه دنبال گربهه و گربهه دنبال موشه!
اما دیگر مرد نتوانست شیر را به کارتون هایش اضافه کند
زیرا شیر فقط دنبال سگه نبود! بلکه دنبال مرده هم بود!!!!

عاقبت مرد توسط شیر خورده شد و از دنیا رفت

از این داستان نتیجه می گیریم که انسان باید جنبه داشته باشد و پولدار که شد نره هر جک و جونوری رو بخره بیاره تو خونه

۱۵ آذر ۱۳۸۸

پند حکیمانه

روزی پسری به پدر گفت ای پدر مرا همی سه پند ده.

پدر گفت تو جان بخواه پسر، کیست که ارزانی دارد!
ولی من تو را چهار پند دهم. پسر گفت ای پدر همان سه پند مرا کفایت کند

پدر گفت گوش کن ای پسر

اول آنکه از سه کس دوری کن. شخص اول، شخص دوم و شخص سوم. که این سه تو را به نا امیدی کشانند
دوم آنکه با آن سه کس مباشرت مکن که جز ضرر چیزی نبینی.
سوم آنکه هر چه ایشان گویند تو راه دگر پیش گیر.

پسر گفت هان ای پدرمرا ازین سه پند دوزاریم نیافتاد اکنون پند چهارم را نیز بگوی.

پدر گفت تو هیش وقت به حرف من گوش نمی کنی لعنتی و اما پند چهارم

این سه سه شخص، اون سه سه شخص هر سه سه شخص سه شنبه شخص!!

پسر پند را شنید و بانگ شادی سر زد و سرودخوانان از اندرون به بیرون شد و چون به دم در خونه رسید به سراغ ابن الجار (پسر همسایه) رفت تا یافته خود را بگوید و به او فخر کند و چون او را دید، گفت:

اکنون پندی گرفتم که در دنیا و آخرت مرا کفایت می کند. پسر همسایه گفت هان بگو چه سخنیست که تو را اینگونه منقلب کرده است.

پسر گفت: پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد! اکنون یافتم که اگر دنبال پدر روم و از وی چاره جویم بیچاره گشته و مجنون خواهم شد پس باید سه برابر از وی دوری کنم!

پسر اینرا بگفت و سوت زنان همی رفت تا به بقال سر کوچه نیز حدیث خود گفته و فخر بر وی فروشد. چون رسید بدو گفت ای فروشنده میوه جات اکنون پندی گرفتم که در دنیا و آخرت مرا کفایت می کند. بقال گفت هان پسر تو را چه می شود؟ پسر همان حدیث تکرار کرد. همچنان که بقال انگشت در دهان بر وی می نگریست پسر شادان عقب همی رفت که ناگه یک تریلی هیجده چرخ بر وی گذشت و جان به جان آفرین تسلیم کرد!

ازین داستان نتیجه این گرفته می شود که همواره به حرف پدر گوش فرا دهید و منتظر ادامه سخنان وی باشید زیرا که پدر قصد داشت آن سه شخص را معرفی کند که خودش، ابن الجار و بقال بود!!! و چون پسر این ندانست آن بر سرش آمد