چشمهایم را می بندم تا واقعیت را ببینم خود را در زمینی می بینم که هیچ کس در آن نزدیکی نیست سرم را بلند می کنم و به آسمان نگاه می کنم ابرها به آرامی در حرکتند انگار می دانند که به کجا می روند ولی هیچ اعتنایی به ما نمی کنند به دوردست نگاه می کنم قله های کوه ها آنجا هستند و به سمت آسمان کشیده شده اند گویا در به چیزی در دوردست ها در آسمان خیره شده اند اما آنها هم ما را نمی بینند بادی می وزد و موهای من تکانی می خورد اما انگار باد هم ما را نمی بیند و بدون هیچ اهمیتی از کنار ما رد می شود بر روی این زمین خاکی در هر لحظه هزاران اتفاق خوب و بد می افتد اما چرخ های دنیا بدون هیچ توجهی به کار خود ادامه می دهند اگر کسی همه مردم را در یک آن نابود کند باز هم دنیا هیچ توجهی نخواهد کرد تنها خورشید است که به مردم نگاه می کند اما هیچ وقت ندیدم که خوشحال یا ناراحت شود به نظر می رسد که خورشید این اتفاقات را فقط به عنوان حرکت های اتفاقی می بیند و اصلا معنی این ها را درک نمی کند کاش می توانستم فریادی بزنم و صدایم در همه دنیا بپیچد شاید آنها متوجه ما شوند اما واقعیت این است که ما در بین آنها دنیایی دیگر برای خو...
شب است و شما تنها در خانه هستید. همه جا ساکت است و تنها صدای تلویزیون که در حال تماشا هستید به گوش می رسد. درب پشتی ناگهان بهم خورده و صدایی از آن می آید. نفس شما سریع تر شده و قلبتان می زند و ماهیچه های بدنتان منقبض می شوند. چند ثانیه بعد متوجه می شوید که حرکت در به خاطر باد بوده و کسی قصد ورود به خانه را ندارد. اما برای چند ثانیه شما ترسیده بودید و طوری عمل کردید که گویا در خطر هستید. بدن شما در آن حالت وضعیت مبارزه یا فرار (*) را آماده سازی کرد که یک روش حیاتی برای زنده ماندن در تمام حیوانات است. اما در این حادثه که هیچ خطری وجود نداشت چه اتفاقی باعث شد تا چنین عکس العملی از خود نشان دهید؟ ترس به طور دقیق چیست؟ * fight or flight ترس چیست؟ ترس در واقع یک رشته عکس العملهایی در مغز است که با یک محرک استرس زا شروع شده و با آزاد شدن مواد شیمیایی که باعث تند شدن ضربان قلب، تنفس سریع و پر انرژی شدن ماهیچه ها و چیزاهای دیگر پایان می یابد. این رشته عکس العمل ها را وضعیت مبارزه یا فرار می نامند. محرک استرس زا می تواند یک عنکبوت، یک کارد در جلوی گلوی شما، جمعیت منتظر برای صحبتهای شما در یک کن...
چند وقت پیش داشتم با دوستم حرف می زدم بهم گفت: مگه میشه خواسته باشی و کسی تو رو رد کنه! گفتم حالا که شده و یک بار دو بار هم نبوده. گفت: نه غیر ممکنه، تو پسر خیلی خوبی هستی پس حتما یا اونا اصلا نمی خواستند که ازدواج کنند یا لیاقتت رو نداشتند. تا اینو گفت یه دفه فکرم شروع به کار کرد! تمام اون کسانی رو که قبلا باهاشون برخورد داشتم یکی یکی بررسی کردم و دیدم نه اصلا اینطور نیست، من هیچ کدوم رو الکی انتخاب نکرده بودم و همشون خیلی خوب بودند، اگر اینطور نبود من انتخابشون نمی کردم! بهش جواب دادم: نه! اینطور نیست و من برعکس فکر می کنم، یعنی در واقع من لیاقت اونا رو نداشتم. گفت: نه اشتباه می کنی؛ این روزا به سختی می تونی آدمی پیدا کنی که بی ریا باشه، صادق باشه و علاقه مند به زندگی، پسرایی که اهل رفیق بازی نباشند و کسانی که اهل دروغ گویی نباشند؛ اینجور افراد تقریبا نایابه و دختری که چنین شخصی رو پیدا کنه مسلما اونرو به راحتی ول نمی کنه. بعد بهم گفت: تو بزرگترین سرمایه ت اینه. لبخند زدم و گفتم: سرمایه! مثه این میمونه که یک ماشین شمش طلا داشته باشی اما هیچ کس ازت نخره و همه استدلالشون این باشه که ط...
نظرات