۲۱ دی ۱۳۸۷

آیا مغز برای مذهب برنامه ریزی شده است؟

یک روز عادی برای ساول (Saul) در سال 36 بعد از هجری بود. او قصد داشت پیروان مردی که ادعا کرده بود مسیح موعود می باشد را قتل عام کند و برای این منظور در مسیر حرکتش به سمت دمشق بود. در این مسیر بود که نوری اطراف ساول را روشن کرد. او به زمین افتاد و صدایی شنید که از جانب عیسی بود. صدا به او گفت که به مسیر خود به شهر ادامه دهد. وقتی بیدار شد تا سه روز جایی را نمی دید تا اینکه یکی از پیروان به نام آنانیاس (Ananias) دستش را بر روی چشمان او گذاشت. بینایی ساول برگشت و او تعمید داده شد. بعد از این تجربه ساول یک واعظ معروف و قدرتمند برای عیسی شد. امروز او را به نام سنت پاول (St. Paul) می شناسند.

داستان سنت پاول و مسیحی شدن وی نه فقط از لحاظ مذهبی بلکه برای دانشمندان عصب شناسی مورد توجه است. بعضی دانشمندان معتقدند که این تغییرات در او که در کتابی موسوم به Acts آورده شده، شامل مدارکی است که سنت پاول صرع گیجگاهی داشته است. نور چراغ، صداها و افتادن روی زمین نشانه حمله صرع می باشد. هرچند عده ای دیگر از دانشمندان می گویند که نمی توان صرع را در مورد شخصی که مدت ها پیش زندگی می کرده است را تشخیص داد.

ارتباط بین صرع و حالتهای عرفانی همیشه مورد توجه بوده است. در یک تحقیق معلوم شد که چگونه بعضی کلمات مشخص در افراد دارای صرع تاثیر می گذارد در حالی که در دیگران چنین تاثیری ندارد. کلمات به سه دسته تقسیم شدند: کلمات خنثی، مانند "میز"، کلمات عاطفی و کلمات مذهبی مانند "خدا". در آنهایی که صرع نداشتند کلمات عاطفی بیشترین تغییرات شیمیایی را در بدن ایجاد می کرد در حالی که در افراد دارای صرع کلمات مذهبی تاثیرات احساسی شدید ایجاد می کرد و کلمات عاطفی کمترین میزان تاثیر را داشت. [1]
این تحقیق نشان داد که ناحیه گیجگاهی مغز ارتباطی نزدیک با احساسات مذهبی دارد.

این تحقیقات منجر به پیدایش گرایش جدید در علم به نام نوروتئولوژی (Neorotheology) شد. هدف نوروتئولوژی شناخت این بود که در تجربیات مذهبی چه اتفاقی در مغز می افتد. هرچند این گرایش تا حدی بحث برانگیز بود. اما نتایج تحقیقات دانشمندان نشان داد که ارتباطی بین سلول های خاکستری و مسایل مذهبی وجود دارد. پس آیا بهشت همه آن در مغز ما است؟ آیا ما فقط به سیگنال های مغز خود پاسخ می دهیم وقتی که یک شنبه ها صبح به سمت کلیسا می رویم؟

مغز در هنگام تجربه مذهبی
به علت ارتباط بین صرع و تجربیات روحی، دانشمندان در گذشته تصور می کردند که فقط ناحیه گیجگاهی مغزبا احساسات مذهبی درگیر است اما در تحقیقات اخیر مشخص شد قسمتهای زیادی از مغز در مسایل مذهبی فعال می شوند. دکتر اندرو نیوبرگ (Andrew Newberg) از دانشگاه پنسیلوانیا از پیشگامان این تحقیقات است. نیوبرگ از یک روش تصویربرداری به نام SPECT (Single Photon Emission Computed Tomography) برای گرفتن تصاویر مغز موقع فعالیت های مذهبی استفاده کرد. SPECT تصویری از جریان خون در مغز را در زمان مورد نظر نشان می داد جریان خون بیشتر نشان دهنده فعالیت آن قسمت مغز می باشد.

یکی از تحقیقات وی بر روی راهبان بودایی وقتی که در حال عبادت بودند انجام شد. راهبان هنگام شروع عبادت یک رشته نخ را می کشیدند. در آن لحظه نیوبرگ یک رنگ رادیواکتیو را در سیاهرگ تزریق می کرد و از مغز تصویربرداری می کرد. نیوبرگ متوجه افزایش فعالیت ناحیه جلوی مغز شد که با تمرکز در ارتباط می باشد که البته راهبان در این هنگام بر کار خود تمرکز می کردند[2]
نیوبرگ همچنین متوجه کاهش شدید فعالیت قسمت های بالای مغز شد. از کارهای این ناحیه مشخص نمودن وضعیت سه بعدی شخص در فضا می باشد. در واقع این ناحیه به شما کمک می کند تا موقعیت خود از اشیا را تشخیص دهید. نیوبرگ این فرض را گذاشت که کاهش این فعالیت باعث می شود که راهبان هنگام عبادت توانایی خود برای تشخیص اینکه کجا چیزی به پایان می رسد را از دست بدهند به عبارت دیگر آنها خود را یکی در دنیا حس می کنند وضعیتی که به آن تعالی می گویند. [3]
و سپس روشن شد که فعالیت مذهبی صرف نظر از اینکه به چه سمتی پیش می رود فعالیت مشابهی در مغز ایجاد می کند. برای مثال در مغز راهبان مسیحی نیز هنگام دعا هرچند که مانند راهبان بودایی به حالت خلصه نمی رفتند اما مانند آنان فعالیت جلوی مغزشان زیاد شده و از فعالیت ناحیه بالای مغز کاسته می شد که این باعث می شد که راهبان رابطه خود با دنیای واقعی را از دست بدهند و خود را نزد خدا حس کنند.[4]

هرچند در یک نوع فعالیت مذهبی خاص به نام پنتکاستل (Pentecostol) (مسیحیانی که موقع غسل تعمید چیزهایی بر زبان می آورند و می گویند که این حرفها از طرف خداست) فرق کوچکی مشاهده شد. در این نوع مراسم قسمت جلوی مغز فرد با کاهش فعالیت مواجه می شد. آنها برخلاف بوداییان و راهبان به جای تمرکز بر آنچه که در دستشان انجام می دادند در حقیقت توجهی به آن نمی کردند [5] و نیز هر چند آنها در این هنگام سخن می گفتند اما مرکز زبان در مغز آنها غیر فعال بود. [6] این نوع فعالیت مغزی با آنچه که آنها اظهار می کردند مطابق بود – یعنی از دست دادن کنترل خود و در نتیجه خدا از طریق آنان صحبت می کرد.

در حالی که کارهای نیوبرگ بعدا توسط دانشمندان دیگر مورد تایید قرار گرفت عده ای دیگر به طور کلی این تحقیقات را قبول نداشتند. مثلا عده ای می گفتند که رفتارهای مذهبی فقط در دها و یا حالت خلصه نیست [7] برای مثال در مغز کسانی که در انجمن های خیریه برای مردم فقیر تلاش می کنند چه اتفاقی می افتد؟ وقتی که شخصی بر اساس اخلاقیات تصمیمی می گیرد در مغز وی چه اتفاقی می افتد؟

بعضی دیگر بیشتر نگران معنی این نوع تحقیقات بودند. اگر مذهب فقط یک نوع فعالیت مغزی خاص باشد آیا این به آن معنی است که خدا فقط در ذهن ما وجود دارد؟ اما این چیزی نبود که دانشمندان به دنبال اثبات یا رد آن باشند. در نهایت، اگر ما برای اعتقاد به خدا برنامه ریزی شده باشیم پس این تحقیقات نمی تواند اعتقاد به اینکه خدا همان کسی است که ما را اینگونه برنامه ریزی کرده را نقض کند. اما اگر ما چنین ساختاری داریم، آیا راهی هست که آنرا بهبود بخشیم به نحوی که همیشه این تجربه عرفانی را داشته باشیم؟ و آیا مزیتی برای این نوع ساختار مغزی وجود دارد؟

کلاه ایمنی خدایی
همچنان که چیزهایی درباره آنچه در مغز موقع فعالیتهای مذهبی اتفاق می افتد را یاد می گیریم آیا ممکن است که بتوانیم روزی آنها را خودمان ایجاد کنیم؟ آیا می توانیم کلیدی را بزنیم و سپس صورت خدا را مشاهده کنیم؟ بدون هیچ دعا، عبادت و یا روزه گرفتن؟ دانشمندی به نام مایکل پرسینگر (Michael Persinger) می گوید که این ممکن است.
پرسینگر تحقیقات خود را به نام کلاه ایمنی خدایی نام گذاری کرد زیرا آن این القا را در شخص بوجود می آورد که خود را در مقابل خدا حس می کرد. این کلاه ایمنی شامل اکترود هایی بود که پرسینگر برای تغییر میدان اکترومغناطیس در ناحیه گیجگاهی مغز استفاده می کرد. پرسینگر ادعا کرد که او می تواند یک تجربه مذهبی را با برهم زدن پالسهای مغزی برای هر کسی بوجود آورد. با این کار ناحیه گیجگاهی سمت چپ فعالیتی را در ناحیه سمت راست به شکل یک شخصیت حس شده نشان می دهد. این شخصیت هر کسی می تواند باشد. در ازمایشات وی که به اشخاص مورد آزمایش چیزی در این مورد گفته نشده بود حدود 80 درصد افراد گزارش دادند که احساس کسی مانند خدا در نزدیک خود داشتند.[8]

آیا این برای همه کار می کرد؟ ریچارد داوکینز (Richard Dawkins) که به عنوان یک منتقد مذهب معروف می باشد نیز این آزمایش را انجام داد. وی بعد از این آزمایش گزارش داد که کمی سرگیجه و انقباض عضلانی در پاهایش داشته است. [9] پرسینگر می گوید که بعضی مردم ممکن است برای این حس استعداد بیشتری داشته باشند و آنها ممکن است نیازی به این دستگاه برای دریافت چنین حسی نداشته باشند. [10] طبق تحقیقات پرسینگر، میدان های مغناطیسی طبیعی نیز می توانند باعث این نوع تجربیات شوند مخصوصا در کسانی که مستعد آن هستند. برای مثال، بارش شهابی* شدیدی که در زمان جوزف اسمیت (Joseph Smith) بنیان گذار کلیسای Latter Day Saints اتفاق افتاد و او ادعا کرده است که فرشته ای به نام مورونی (Moroni) بر او ظاهر گشته است [11]
اما آیا مزیتی برای اینکه به صورت ژنتیکی مستعد چنین حسی باشیم هست؟ دانشمندان سعی دارند دلیلی تکاملی برای اینکه چرا مغز ما پذیرنده تجربیات مذهبی می باشد را بیابند. آنها می گویند مذهب ممکن است یک نتیجه از توسعه مغزی باشد، به این ترتیب که مغز ما نیاز دارد که راهی برای توصیف آنچه که در اطراف ما است بیابد، پس یک سیستم عقیدتی در خود بوجود آورده است که به عنوان یک نقطه پیش فرض برای جواب سوالها می باشد. برای انسان های اولیه ممکن است برای توضیح مسایلی که دلیل آنرا نمی دانسته عمل می کرده است و در زمان ما نیز برای حرکت به سمت آینده استفاده می شود. آیا مذهب امروز از بین رفته است؟

منکران وجود خدا می گویند بله. اما انسان شناسان اظهار می کنند که حتی این منکران نیز وقتی در یک هواپیما که در آشفتگی می باشد دست خود را به دعا برمی دارند. این نشان دهنده این است که مغز ما همیشه به دنبال یک امید عرفانی و تعالی تر می باشد، حتی اگر اسم آن خدا نباشد [12] و بعضی زیست شناسان تکاملی بحث می کنند که مزیت های مهم و مشخصی در بین افراد مذهبی وجود دارد. [13] افرادی که به شخصی بزرگتر و فراتر از خود معتقدند که آنها را زیر نظر دارد، در سازگاری تکاملی** خود در زندگی تصمیمات بهتری می گیرند. آنها کمتر تمایل به نوشیدن مشروبات الکلی و یا شرکت در رفتارهای خطرناک دارند. اما بزرگترین مزیت آن ممکن است به داروین گرایان (Darwinism) – کسانی که معتقد به فرضیه تکامل داروین هستند – برگردد که آن حرکت در جهت نجات و زنده ماندن همه گروه است***. در تحقیات مشخص شد که گروه هایی که با ایدئولوژی سکولار هستند چهار برابر بیشتر امکان گسستن آنها وجود دارد. اما در گروه های مذهبی بیشترین میزان همکاری و بخشش بین افراد وجود دارد. افرادی که در این گروه ها فعالیت می کنند بیشتر منابع مورد دسترس خود را به اشتراک می گذارند که این باعث ادامه حیات آن گروه می شود. [14]

نظر خودم:
چه مغز برای مذهب برنامه ریزی شده باشد و چه نشده باشد به نظر من برای سلامت جامعه مفید است. هر چند من مخالف تعصب و زیاده روی هستم. اما با نگاهی منصفانه به تاریخ می بینیم که دین به انسان ها درس انسانیت آموخته است. بسیاری از کسانی که مخالف دین هستند ادعا می کنند که بیشتر جنگ ها به خاطر دین بوده اما به نظر من اگر دین نبود انسان ها برای قدرت حتما راهی برای جنگ می یافتند. اینکه عده ای از دین سو استفاده می کنند دلیل بر بد بودن دین نیست. همانطور که از هر چیز دیگر می توان استفاده خوب یا بد کرد. تصور کنید که هیچ دین و مذهبی وجود نداره و هیچ اعتقادی به دنیای دیگر نیست مسلما زندگی بی معنی و پوچ خواهد بود. بسیاری می گویند انسان هایی هستند که بی دین هستند اما انسان های خوب و درستکاری هستند. جواب من این است که این خوبی نتیجه زندگی در دنیایی است که هنوز مذهب و دین بر سر زبان هاست. اما تصور کنید بعد از صد یا دویست سال دین کم کم رنگ باخته و دیگر اثری از آن نباشد زوال اخلاقی به سوی جامعه بر خواهد گشت. کودکانی که در محیطی بزرگ می شوند که هیچ اعتقادی در آن نیست و هیچ خدایی ندارند به سرعت تبدیل به انسان هایی می شوند که هیچ ارزشی برای انسان های دیگر قایل نیستند.



[12] http://www.nytimes.com/2007/03/04/magazine/04evolution.t.html?_r=1&scp=6&sq=brain,%20religion&st=cse&oref=slogin

* بارش شهابی پدیده ای است که در یک زمان شهاب های بیشماری وارد جو زمین می شوند
** منظور این است که تصمیمات آنها در تکامل انسان ها بهترین تصمیمات است
*** منظور این است که کارها و رفتارهای آنان به گونه ای است که خطر و تهدید برای ادامه حیات افراد را کم می کند و به ادامه حیات کمک می کنند.

هیچ نظری موجود نیست: