۱۹ تیر ۱۳۸۶

شعر از خودم

دلم تنگه قد یه کوزه
چرا میشم من هی رفوزه!
چو دردی به درد آورد روزگار
قرار و مرار همرو بزار کنار
چو حیوانات دریایی و آبزی
دور کلاش قرمزی
بهایم خموشند و گویا بشر
زبان وی جدا کردس به شر
چو همواره گویی که مردم بدن
مبر زن که نامت چو شیرزن برن
تو کز محنت دیگران بی دلیل
بکوبی بر سر این شلیل!!!
مگر تو نداری عقل و هوش
که باشد تو را وصف موش!
خوشا آن که اسفندیار
بزد بر سر او همچو خیار
به ناگه به دور سرش
تو گویی که گنجشک می چرد
برو با بزرگتر بیا چو باد
که رستم بود نزدیک یافتاباد
چنان بر کشد نعره سهمگین
تو گویی که بمب اتم در زمین
غنی سازی آغاز کند چو باد
مگر سانتریفوژ ندیدی ای عماد
مزن بر سر ناتوان دست به زور
که موری بیش نیستی ای بلور
برو کار می کن مگو چیست کار
کروب و این حرفا که نشد ابتکار
مگر من چقدر وقت داشتمی
که اینجا نویسم شعر ماندگار
محمد نگو چون دلم تنگ بید
زنم زیر گریه چونان ابر بهار

هیچ نظری موجود نیست: