۱۷ بهمن ۱۳۸۶

عشق و علاقه

تا حالا فکر کردید که عشق و علاقه چیه؟
وقتی یه پسر یه دخترو می بینه یا برعکس و با یه نگاه دیوونه طرف میشه این چطوری امکان پذیره؟

سوال بعد اینکه دو نفر که همدیگرو خیلی دوست دارن و احساس می کنن که بدون هم نمیتونن زندگی کنن

آیا غیر از اینه که ممکن بود اصلا همدیگر رو از اول نمی دیدن و مثلا اون پسره یه دختر دیگرو می دید

و عاشق اون می شد و حالا فکر می کرد که بدون اون نمی تونه زندگی کنه؟

البته این از ارزش دوستی و علاقه دو نفر چیزی کم نمی کنه.

واقعیت اینه که انسانها یه سری غرایزی دارن که باعث میشه به هم دیگه جذب بشن.

این غرایزه که باعث میشه با یک نگاه یه نفر دیوونه یکی دیگه میشه. خدا اینو تو وجود آدما گذاشته تا

به سمت هم برن ولی این نقش استارت اتومبیل رو داره. وقتی شما ماشین رو روشن می کنید

استارت یک بار می چرخه و بعد از اون دیگه کاری به موتور نداره و موتور به کارش ادامه میده. اون نگاه

اول هم عشق نیست بلکه یک استارت که یک نفر رو به سمت دیگری میکشه. پس علاقه چیه؟

علاقه و عشق واقعی از عادت کردن به وجود میاد. البته بعد از اون نگاه اول ممکنه بعد از مدتی متوجه

بشی که از طرفت اصلا خوشت نیومده ولی در صورتی که خوشت اومد اون موقع علاقت بیشتر

و بیشتر میشه. و در واقع تو به حضور اون عادت می کنی و اون وقته که دیگه بدونه اون نمی تونی

زندگی کنی.

این رو از کتاب شازده کوچولو اوردم حتما بخونید جالبه

شازده کوچولو به جایی رسید که پر از گل بود همه شبیه گلی که خودش داشت به اونا گفت شما

چقدر قشنگید گل من به من گفته بود که قشنگ ترین گله ولی الان میبینم که اینطور نیست. بعد

روباه اومد جلو و بهش سلام داد و گفت دنبال چی هستی شازده گوچولو گفت دنبال دوست. روباه گفت

تا کسی رو اهلی نکنی نمی تونی باهاش دوست بشی بعد روباه بهش میگه ببین اونجا گندم زاره و

زرد رنگ و من گندم نمی خورم و هیچ علاقه ای هم ندارم اما اگر تو منو اهلی کنی بعد از مدتی وقتی

موهای زرد تورو ببینم خوشحال میشم و تو برای من بهترین توی دنیا میشی. و ازش خواست که اونو

اهلی کنه و بهش گفت که هر روز بیا نزدیک من بشین. فردا که شازده کوچولو اومد روباه گفت بهتر بود

که همون ساعت قبل میومدی مثلا هر روز ساعت چهار چون وقتی ساعت سه میشه اون موقع من

خوشحال میشم و خودمو برای ساعت چهار آماده می کنم و اون موقس که ارزش خوشبختی رو میدونم

ولی اگه وقت معینی نیایی من نمی دونم که کی خودمو برای دیدنت آماده کنم به هر حال بعد از مدتی

شازده کوچولو به روباه میگه که می خوام به راهم ادامه بدم و برم اون لحظه روباه گریه گرد شازده کوچولو

گفت تو خودت خواستی من تو رو اهلی کنم حالا بازم گریه می کنی گفت آره گریه می کنم و گریه به

خاطر رنگ زرد گندم زار برام خوبه بعد بهش گفت حالا برو به گلهای توی گلزار دوباره نگاه کن و بیا تا

من یه رازی بهت بگم شازده کوچولو رفت پیش گلها و اون موقع فهمید که هیچ کدوم از اون گلا ارزش

گل خودش رو ندارن چون این خودش بود که به اون گل آب داده بود و برگاشو تمیز می کرد و در واقع

اهلی اون گل شده بود وقتی برگشت روباه بهش گفت جمله ای که می خواستم بگم اینه

"جز به چشم دل نمیتوان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است"

It is only with the heart that one can see rightly, what is essential is invisible to the eye

هیچ نظری موجود نیست: