۲۰ خرداد ۱۳۸۶

اشعار بی در و پیکر

به دريا بنگرم صحراته بينم به صحرا بنگرم درياته بينم

تونا bud هر که دانا bud
ز دانش دل پير برنا bud

الا اي خسرو رضايي سبزواري
تا کي به تمناي وصال حافظا بده جامي

تو کز محنت ديگران بي غمي
بشين و برو رشت

من اگر بي خردم تو را چه حاصل
زين طوطي شيرين گفتار درس بياموز خنگول!

دو کس را غيبت نتوان کرد
شاگرد تنبل و مبصر کلاس

هر که نان از عمل خويش خورد
بستگي به نوع نانش دارد

مشو غره به حسن گفتار خويش
که روزي در افتي به پايش چو مور

بسي رنج بردم در اين 29 سال سي(ب)
به ناگه يکي ظرف دو روز زيراب ما زد

بهايم خموشند و گويا بشر
آنها را خاموش کرده است

لب لعلت چون سرو چنار
همچون بامدادان در رهند

بخور تا تواني به بازوي خويش
و گرنه ز بازوي ديگران همي بخوري کتک

من نه آنم که رستم بود اسفنديار
وگرنه زال را گو که سيمرغ همي بر نگذرد

نا برده رنج گنج ميسر نمي شود
مزد آن گرفت که کار نکرد الا به دروغ

اي که از کوچه معشوقه ما مي گذري
زنگشونو بزن و فرار کن تا دلم خنک شه

خوشا آنان که دايم در نمازند
منظورم نماز جمعه نيست چون فقط جمعه هاست

اي پادشه خوبان
داد نزن از غم که سر ما برفت

دل بي تو به راه آيد
وقت است که بگيري و بخوابي

من به خال لبت اي دوست گرفتار شدم
اين تو خود بودي که دماقت عمل نمودي

هر که بامش دي حسن درافتاد
ور افتاد


اي کاروان آهسته ران
مگر عقب سرت گذاشتن
هر چي که با خود داشتم
افتاد وسط جاده

تو خوبي مي کن و در دجله انداز
منم از اون ور ميرم برش مي دارم

اي نسيم سحري سر خوش
اين انتن ما را با خود نبر از کوچه ها

چو رستم بديدي سر اسفنديار به ناگه پريدي چو آهوي ناز
ز رستم بعيدست زين کار خفن که ز ين بدترش نيايد به سر

امريکا آمريکا رنگ به ني رنگ تو چرا ما را رنگ مي کني تو

ز دست و ديده و دل هر سه فرياد که دل با دست زند بر ديده چون باد

اگر دل دل بنوم دلبر کدامست
اگر دلبر بنوم دل را چه نامست
دل و دلبر بهم آميخته بينم
ندونم دل که و دلبر کدامست

هیچ نظری موجود نیست: