۲۰ خرداد ۱۳۸۶

کاش

کاش ميشد حداقل کلمه اول جواب سوالتو بشنوي

کاش کسي بود که باهاش حرف ميزدي و نصيحت يا سرزنشت نمي کرد

کاش مردم از اين راه حل هاي حکيمانه که همه بلدن بهم ديگه ارائه نمي دادن

کاش ورود به دنيا دست خودمون بود

کاش فوتبال نبود تا ملت به خاطر يه توپ خودشونو به در و ديوار بکوبن

کاش کاراي بي ارزش و مسخره وجود نداشت تا کسي اونو انجام بده

کاش انتخاب راه اينقدرام سخت نمي بود

کاش يا همه تو باغ بودن يا نبودن

کاش يا همه کنار گود بودنو مي گفتن لنگش کن ويا همه تو گود بودنو
هي نمي گفتن لنگش کن

کاش زمين گرد نبود و مي تونستي خودتو از لبه ش بندازي پايين

کاش اين سيب لعنتي به سمت پايين نمي افتاد تا يه عده خوش خيال بگن اين به خاطره علاقه به توئه نه جاذبه زمين

کاش ميتونستم يه مشتي بزنم رو زمين که همه مردم با جاه و جلالشون پونصد متر بپرن هوا

کاش اين حيووناي لعنتي توي جنگل يه جو عقل داشتن تا بهشون حسودي نمي کردم

کاش از سر کار که بر ميگشتم مجبور بودم بخوابم تا صبح

کاش ترافيک بيشتر از اين حرفا بود

کاش اين انرژي هسته اي مسخره وجود نداشت تا همه اونو حق مسلم بدونن

کاش ميشد کاش رو بکاري و تو بهار سبز بشه

کاش اين بلاگ وجود نداشت که الان من اينجا هي بنويسم کاش کاش کاش...

هیچ نظری موجود نیست: