۲۰ خرداد ۱۳۸۶

خیالبافی اپیزود دو

چند روزي رفته بودم مسافرت شب که خوابيده بودم صداي وز وز شنيدم و بيدار شدم ديدم

ااا دوتا آدم مسخره دارن بر و بر بهم نيگا مي کنن. بعد يکمي که خوب نگاه کردم ديدم آدم فضايي

هستن. بعد نا خود آگاه گفتم " بازم تو داروگر!!!" يه دفعه يکيشون که بيشتر به بابابرقي شباهت داشت

عصب دواني شد و با يه چيزي کوبيد تو مغزم. احمقه بي شعور انگار که داشت پشه ميکشت همچين زد که

بيهوش شدم. وقتي که با هوش شدم ديدم توي يه اتاقيم که همه جاش و همه چيش سفيده يه دفعه ياد اون

شعر قديمي که ميگه "سفيد سفيد صد تومن، سرخ و سفيد سيصد تومن، حالا که رسيد به سبزه

هر چي بگي مي ارزه" افتادم بعد خوشحال شدم که سبزه هستم و مثه اين آدم فضايي ها آجري رنگ نيستم.

به هر حال با سختي از رو تخت بلند شدم و رفتم يه دوري بزنم وقتي به دم در رسيدم انتظار داشتم که در خودش

واشه آخه هر چي باشه اون آدم فضاييها امکاناتشون بيشتره ولي خاک تو سرشون، يه چيزي به عنوان دستگيره

داشت ولي به سکان کشتي بيشتر شباهت داشت سه بار اونو چرخوندم تا يه صداي کوچولوي "تق" کرد و در واشد.

رفتم توي کوريدور ، يه راهروي دراز بود فکر کنم از خيابون وليعصر هم طولاني تر بود. خلاصه يکم که رفتم جلو

يکي از اون مسخره ها جلوم سبز شد بعد برگشت و گفت "مي خو سه لي نه ها" گفتم خفه شو ببينم

عين آدم حرف بزن ببينم چي ميگي ؟ بعد دو باره برگشت و گفت "کجا داري ميري؟" چون دوتا دهن داشت

دوباره برگشت که با اون يکي دهنش حرف بزنه و البته جمله بالا رو با علامت سوالش گفت. منم بهش گفتم

" چي وو سيو نا کوله" يه دفعه قاطي کرد و گفت خفه شو ببينم عين آدم حرف بزن ببينم چي ميگي، بعد منم

گفتم (البته بدونه اينکه برگردم) "تو رو سننه؟" البته علامت سوالشو هم گفتم چون اونا خنگن نمي فهمن جمله

سواليه يا خبري يا پرسشي. تا اينو گفتم اينقدر عصباني شد که از عصبانيت مرد. ياد جمله معروف افتادم که

ميگه "آمريکا از دست ما عصباني باش و از اين عصبانيت بمير" به هر حال هر چي توي اون سفينه گشتم

ديگه آدم فضايي نديدم بعدا فهميدم که اگه يکيشون بميره بقيه هم باهاش مي ميرن.

هیچ نظری موجود نیست: