۲۰ خرداد ۱۳۸۶

خیالبافی اپیزود یک

يه بار خيلي وقت پيشا دلم بارون خواست به خاطر همين به فکر
افتادم که کاري کنم بارون بياد و بعد از چند ساعت بارون شديد گرفت چون دو ساعت طول کشید که با هواپیما برسم شمال و رفتم اونجا چون شنيده
بودم که داره بارون مياد اون موقع من خيلي قدرتمند بودم مي تونستم هزار نفر رو در جا
بکشم اما اينکار رو نمي کردم چون هر چي گشتم چنين بمبي رو که هزار نفر رو در جا بکشه
پيدا نمي کردم به علاوه اینکه هزار نفر یک جا جا نمی شه ولي به جاش هر چند وقت يه بار مي رفتم فضا ، منظورم فضاي سبزه، خيلي لذت
بخش بود مخصوصا وقتي که يه توپ اونورا پيدا ميشد که باهاش بازي کني يه بار که
داشتم با يکي فوتبال بازي مي کردم سرم خورد به تير دروازه و بيهوش شدم افتادم زمين
وقتي بهوش اومدم ديدم که از جلوي چشمام چراغا يکي يکي رد ميشن بعد فهميدم روي تخت

خوابيدم و دارن منو توي راهروي بيمارستان مي برن بعد بردنم توي يه اتاق من بلند شدم

گفتم حالم خوبه ولي هيچ کس گوش نمي کرد آخه هيچ کس نبود که بشنوه به خاطره
همين فرار رو بر قرار ترجيح دادم چون قراره مهمي داشتم اينقدر مهم بود که آينده دنيا به
اون بستگي داشت ميدونيد دنيا کيه؟ دنيا يه دختري بود که نياز به کليه داشت
و منم کليه مراحل رو براي خريد کليه پشت سر گذاشته بودم منظورم پوليه که زير بالشت
گذاشته بودم ولي وقتي اومدم پولو بردارم ديدم اي داد بيداد جا تره و بچه نيست يکم
که دور رو برمو گشتم ديدم بچه توي کالسکشه و حتما فهميديد چرا جاش تر بوده چون بارون
زياد اومده بوده و بچه عقلش رسيده بود که خودشو از زير بارون بکشه کنار به نظر من عقل
بچه ها از بزرگتراشون بيشتره ولي بيچاره ها کسي بهشون اهميت نميده چون اگه
اهميت ميدادن اون موقع الان همه جا پر از اسباب بازي بود

هیچ نظری موجود نیست: